روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1541 : یک تحول آرام...

خب بزارین قبل از شروع کردن فصل جدید یه ذره بنویسم چون احساس میکنم از فرط هیجان دارم متلاشی میشم. طبق معمول وقتی یه احساسی دارم که اینجا انگار هیجان نمیتونم ادامه بدم چیزی که هست رو. بر عکس اون همه بد بیاری عدم موفقیت اشتباه شکست حالا بالزاک کم کم کم داره راهشو در واقع بیانشو پیدا میکنه و موفق میشه. 

یه جا نوشته بود بالزاک هرچقدر بیشتر نگاه میکنه بیشتر میفهمه که « پول ، این تنها خدای مدرن نیروی محرکهٔ جامعه ی معاصر. این که پول و طلا مثل دینو خداو معنویت شده. یاد جویس افتادم توی دوبلینی ها میگفتش که مردم ایرلند دقیقا همینجورین و پول براشون همه چیز شده و به خاطرش همه کار میکنن. این خصوصی پول دوستی رو تو خانواده خود بالزاک هم دیده میشد. 


اهان به مرور که پیش میره کاراش کاملا متمایز میشه با کارهای سابقش به خاطر واقعی بودن صحنه ها و شخصیت ها و به خاطر لطافت احساسات. اون واقعی بودن منو یاد فلوبر و جویس انداخت. فکر‌کنم بالزاک از فلوبر هم یعنی جلوتر بود. یعنی قبل از فلوبر بود و کار میکرد. 


+ آنچه برای رمان نویس مهم است، شناختن همه چیز نیست، بلکه خوب شناختن ـ تسلط داشتن ـ و پیشگویی کردن جهان کوچکی است که زندگی برای او ساخته است. 


+ او اعماق بدبختی را بیش از این میشناسد که که فراموششان کند. میداند پشت این نقاب ها چه چیزی نهفته است. « چهره های آرام و خندان و پیشانی های خونسرد، حسابگری های هولناکی را میپوشاند؛ نشانه های دوستی دروغین بود و شخصیت های بیشماری بودن که به دوستان بیش از دشمنان بدگمان بودند. »


+ او توصیف نمیکند که توصیف کرده باشد ، بلکه توصیف میکند تا نشان دهد چگونه واقعیت یک آدم در چهره اش ، در لباس و خانه اش و در حرکات آشنایش خود را نشان میدهد. 


+ من به چیزهای زیادی پی بردم ، چیزهایی که دانستنشان بسیار غم انگیز بود ، تا جایی که قلبم سرشار از نفرت از این دنیا شد... آن آدمها باعث شدند روسو را درک کنم...


+ روزها مانند یخی در آفتاب در دستانم آب میشود. من زندگی نمیکنم، به طرز وحشتناکی فرسوده میشوم. ـ وری هلاک شدن در اثر کار کردن یا از هر چیز دیگری ، یکسان است...


+ هیچ چیز نمیتواند مراتب انسان را تغییر دهد. مگر یک تحول ارام. 


لوس کردن ظلمی که خانواده ها میتونن به بچه هاشون بکنن حتی از خشونت هم میتونه بدتر باشه. فلج میکنه بچه رو. این نکته رو خودم نتیجه گیری کردم :)))


+ کوشیده برخی از موقعیت های زندگی بی رحمانه را نشان دهد که مردان با استعدادقبل از رسیدن به چیزی تجربه کرده اند. 


یه جا نوشته بود بالزاک میاد بعد از یسری مسائل به کمک نماد دیگری خطرات ارادهٔ معطوف به قدرت را نشون میده  

اراده ی معطوف به قدرت  که چیزی جز نابودی نیست. منفعت طلبی یا اراده ای  که صرف چیزای بیهوده میشده . که خب در موردکتاب چرم ساغری و داستانی که داشت بود. اگه اراده هم عادت بشه به نظرم خطرناک بیاد نمیدونم نمیدونم . کلا انگار تاییدی بر دور بودن از جامعه ‌.


+ بخشم ناشی از حسادت تنها د دنائت ارام میگیرد.


جلوتر نوشته بود که فکرش راجع به مذهب ضدو نقیض بوده  و تحت تاثیر پدرش این چیزارو خرافات میدونسته . و به این پی میبره که :« مذهب یعنی پیوند ، و چه پیوند دیگری به جز ایمان مشترک میتواند بین انسان هایی از هر طبقه برقرار باشد؟» که یک داستان هم مینویسه. که نتیجه اش میشه ایمان داشتن یعنی زندگی‌کردن!


همین

بهتره ادامه رو بخونم.


من خیلی چیزا دارم ازش یاد میگیرم درسته خیلی چیزارو شاید خوشم نیاد یا نفهمم اما اما اما انگار راهو نشونت میده. باید فقط عمل کنی و تو زندگیت پیگیری کنی. من میخوام این کارو کنم . هرچند تا الانم بدک نبودم ولی انگار هروقت خسته بشی فقط یادآوری میکنی پافشاریتو سر میگیری.