روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1539 : اونوره دو بالزاک

ساعت شش شد. هفت فصل از بخش اول رو خوندم. اصل. نمیتونم توضیف کنم چی شد. باورم نمیشه دارم در مورد یه شخصیت واقعی میخونم. هرچند که به صورت داستانی نوشته شده و رمان نیست یعنی این که تو فکر‌کنی مثلا داری داستان میخونی. هووف نمیدونم چجوری بگم. بالزاک ۲۵ ساله شد و هنوز چیزی که باید رو انجام نداده.

خب این که چی شد رفت سمت ادبیات رو فهمیدم خانواده اش درکشون. بالاغیرتا وقتی میخوندم دیدم خب نباید اینقدر به وضعیتی که دارم غر بزنم. ظاهرا همه از این داستانا تجربه کنن. اما خب بالزاک برای دو سه قرن پیش و وضعیتی که من دارم انگار مال دو سه قرن قبل از بالزاک :/ حداقل البته ! نه از نظر تکنولوژی ها از نظر ذهنی. این چندمین نفر که میبینم از بچگی‌خوندنو شر‌ع میکنه؟ نقطه ی اشتراک همه خوندن کتاب خوندن کتاب خوندن. هرچند که خوندن شاید فقط کافی نباشه اما خب. به نظر میاد من خیلی خجسته ۳-۲۲ سالگی شروع کردم درستشو. هرچند که کلا مثل بالزاک تو اوهام بودم :/ البته نه در اون حد.

خانواده اش بهش فرصت میدن نویسنده شدنو انگار امتحان کنه هرچند‌که خیلی شکست میخوره از راهش درامد کسب میکنه و خوار شمردن هنر روکه برای هر هنرمندی میتپنه خطرناک باشه به قول کتاب تجربه میکنه. با این حال الان هنوز بالزاک بالزاک نشده هنوز داره باخودش کلنجار میره تجربه کسب میکنه و فکر میکنه بزرگ میشه. انگار قدم قدم داره سمتش میره و ادم اینهارو میبینه. کم کم کم انگار همه اطرافیانش جدی بگیرن و ایراداشو بگیرن توقعاتشون بالا باشه ازش به عنوان نویسنده نگاه کنن هرچند که هنوز اونجوری نشده اما خب میگم یعنی درک اطرافیانش از نویسندگی‌و اون هدفی که میتونسته داشته باشه .

البته خیلی چیزا هست که میتونم بگم اما وقتی خود کتاب هست گفتن من چه لطفی داره؟ هیچی. 


باید ماه دیگه اعترافات روسو رو بگیرم و اون کتاب در باب دوستی مونتنی فکر کنم اسمش این بود هرچند دوسال پیش تو نمایشگاه دیده بودم اما از جلدش خوشم نیومد و البته از فروشنده که گوشی به گوش حرف میزد نه که حرف زدن با تلفن ایراد داشته باشه اما جوری بو که اصلا خوشم نیومد یجور بی نمیدونم نمیدونم. اون موقع نمیشناختمش. 


بالزاک میگه «در زیر آسمان صاف تورن بود که نخستین نگاه های من شاهد فرار ابرها بودند. » تورن جایی که تا سه سالگی پیش دایه دور از خانواده اونجا بوده. یادم افتاد من توجه ام به فرار ابرها و آسمون همیشه ساعت هفت صبح توی صف صبحگاهی مدرسه بود. روزایی که بری بود گرفته بود هوا همیشه دعا میکردم بارون بیاد بارون بیاد بارون بیاد بعدم که بارون میزد زنگ تفریحا کرما میریختن از باغچه ها بیرون وول میخوردن :/ 


ادم وقتی اینو میخونه صد د صد مطمئن میشه خصوصیات خانواده چقدر توی فرزندا تاثیر داره نه که اونا باعث نخبه شدن بشنا :/ نه یعنی نمیدونم میشن یا نه منظورم توی تفکرات توی عقده ها توی همه چی. 

راستی این سوال برام هست چرا پدر‌مادرا اینقدر میتونن بین فرزنداشون تفاوت قائل بشن؟؟ یا بی توجه باشن؟ :/

من فکر میکنم خیلی خوش شانس نبوده تو خیلی چیزا. اما خب همه چیز رو تونست به بهترین نحو شاید توی کراش تبدیل بشه شاید نگاهش از همینجاها شکل گرفت. 


خب منم تو بچگیم یسری توهمات احمقانه خودمو داشتم که عمرا به کسی بگم. عمرا هنوز آمادگی بیانکردن توهماتمو ندارم :/ الان که فکر میکنم فقط مثل جوک میمونه. حتی نمیدونم فازم چی بود. الببته تصاویری محو و کمرنگی‌هستن اما خب. 


خب گفتم بالا که کتاب خوندنو شروع کرد؟ خب باید بگم بالزاک هم شاید شانس اورد البته به نظر میرسه یعمی خانوادگی اهل مطالعه بودن اما خب بالزاک به کتابخونه پدرش دسترسی نداشت. چیزی که باعث میشه کتاب بخونه یه اموزگارش به اسم پدر لوفور بوده. اون  وظیفه داشته کتابخونه کالج رو مرتب کنه از اون و. به بالزاک ریاضیات یاد بده اما جای اون اجازه میده بالزاک به کتابها دسترسی داشته باشه. 


بالزاک داستانهای مزخرفی هم نوشته شکست هم خورده برای پول و کسب درامد اثهم نوشته و همه اینا براش تجربه میشه ادمم میبینه اگه اشتباهی میکنه یا مجبوره کاری کنه یا طول میکشه که ثمره تلاششو ببینه شاید طبیعی باشه و نباید نا امید بشه. 

بالزاکبه خواهرش جایی مینویسه :« اکنون که فکر میکنم توانایی های خودم را میشناسم، متاسفم که گل اندیشه هایم را صرف این چرندیات کردم؛چیزی در سرم احساس میکنم، که اگر در مورد معاش خود مطمئن بودم ، یعنی اگر تکالیفی نداشتم و اگر خوراک و چراغم تأمین بود و لیلی خود ر داشتم ، روی چیزهای مهم تری کار میکردم؛ ولی برای این کار باید از دنیا دل برید و من با هرگام بیشتر وارد دنیا میشوم...» 

و البته لیلی خودشو پیدا میکنه. 

توی یک نامه به همین خانم دوبرونی مینویسه :« آنکه معمولی و بی اهمیت است و نه شهدی در جانش دارد و نه زهری ، خودش را باید مقصر بداند؛ ناچیز بودن استعدادها، آدمی را به لذات عالی نمیرسانذ؛ نداشتن توانایی انتشار احساسات عالی و پراکندن گنجینه های شهرت و اعتبار و استعداد و عظمت به معنای این است که اجبارا قلب خود را باید از صحنه بیرون کشید ، زیرا نباید کسی را فریب داد. در این کار همان کلاه برداری اخلاقی وجود دارد که در‌تعریف کردن از خانه ای که در حال فروپاشی است. مزیت های نبوغ وامتیاز مردان بزرگ تنها چیزهایی هستند که امکان ندارد بتوان با زور بدست اورد . کونوله نمیتواند گرز هرکول را بلند کند. و...»

یاد آوری شد این حرف جوزف کمبل که میگفت :« نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .»


یه چیز دیگه میخواستم بگم از ذهنم پرید. اهان وقتی ادم میخونه میفهمه به قول عبدالله کوثری که «نوشتن اگر قرار باشد به آفرینش اثری ماندگار انجامد به چه مایه زمان و توان و عشق و ایمان نیاز دارد.»



ب.ن :  اینو یادم رفت ! «!خانوادهٔ ما همتایی ندارد»