روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1535 : یک سال گذشت

صبح یادآوری شد برام که پارسال همین حدودهای خرداد و تیر چقدر درگیر اعتقاداتم بودم. درگیر باور ها، دین کارهایی که انجام میدم ادابو رسوم و غیره. شاید همون اتفاقی که برای استیون افتاد توی رمان چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی. 
البته اون جایی که پارسال فکر میکردم نتیجه درگیری دو ساله بود.
وقتی رفتم دانشگاه برعکس اصرار خانواده ام پامو کردم تو یه کفش که چاد‌رسرم نمیکنم.  و نکردم. چون بدون اون راحت تر بودم نمیفهمیدمش. جدا ا اون انگار خنثی باشی خب وقتی اعتقاد نداری چرا سرت کنی. بابا که نه اما مامان تلاششو کرد روزیم نبود حرفی نزنه. خب من بچه ترم بودم هنوز این ادم نبودم هنوز شخصیتم فکرم شکل نگرفته بود با این حال تونستم حرفمو عملی کنم هرچند که هنوز حجابمو داشتم. که اونم دلیلش خیلی کم شاید به مذهب ربط داشت من دلم نمیخواست دیده بشم فکر میکردم تینجوری امنیتم بیشتره. البته نه این که الان دونبال دیده شدن باشم اما به مرور فهمیدم قضیه کلا چیز دیگه ای هست. این چیزا حرفای احمقانه ای بود که تو مخم کرده بودن. 
بعد از اون یه مدت که گذشت دو یا سه ترم ترم چهارم و پنجم مومن شدم ! یعنی خب فشارای مامان روم بود رو اعصابم میرفت چادر‌ سر کن ر صورتی که من حجابمو داشتم جدا از اون درست خاطذم میست خودمم میخواستم ببینم قضیه چیه شایدم مستئلی بود کلا من انگار بخوام ببینم ماجرا از چه قراره چیزای دیگه ای هم بود مثلا مامان یه کلاس درست کرد  مامان که نه بعد من چون تو خونه بود اون موقع مجبور بودم شرکت کنم نمیدونم دقیقا کی بود ولی بع ترم پنج هم از اونورم انگر یه چیزایی بفهمم کلا این دوتا مقتبل هم بود درگیری که من تجربه میکردم و نمیدونستم چی درسته. نمیدونستم چچیکار باید کنم. خب نمزم از ۱۵ سالگی نخوندم قبلشم شاید خیلی منظم نبود از زیرش در میرفتم اما ز اون موقع نخوندم هرگز نخوندم. سعی کردم دوباره انجامش بدم میخواستم ببینم چیه چون این موضوع. و ۲۰ خورده ای سال تو مخم کرده بودن انگار گارد داشته باشم نتونم بفهمم انگار زنجیز شده بودن بهم. یه درگیری بو که توصیفش فقط شاید چیزی شبیه چیزی که جویس توی کتب نوشته معلوم بشه .من حتی نمز شبم خوندم ولی خیلی این ایین ها رو درک نمیکردم واقعا یعنی تلاشمم کردم اما چیزی بود که جوابشو نمیفهمیدم چون از اون طرف میدیدم یه چیزایی درست واقعا عقلم قبولشون میکرد این چیزا فقط انگار حسی از مرگ و رکود بهم تلقین میکرد برای من به شخصه. بعد هی اون ادمی که حرف میزد انگار بیشتر خودشو بهم نشون میداد. سوالهای ذهن من پیچیده تر‌ شده بود هیچ جوابی براشون نبود. جزئیات بیشتری میدیدم دنبال علت بودم دنبال جواب. چیزایی فهمیدم به مرور که واقعا انگار دیگه نمیتونستم انکار کنم ی ردشون کنم جدا از اون من میخواستم بفهمم نه این که سرمو گرم کنم یا لج بازی کنم بگم هی این بهتره نه من میخواستم ببینم جوابای دو پهلو در‌وغ خرافه دامن زدن های زیادی به چیزهای ساده.  منفعت طلبی بعد اون رفتار خود برر بینی طرف مقابل خیلی چیزا خیلی چیزا. من دیدم فایده نداره و از اون طرف خب من دو تا طرف قضیه رو میدیدم. سخت بود چیزایی که ۲۰ سال تو مغزم کرده بودن و کندن این زنجیر ها از خودم. واقعا سخت بود. پارسال دیگه دیدم نه باید عقاید باورامو بریزم روی میز و خودم انتخاب کنم با فکر نباید همینجوری طرفی رو بگیرم و کارهایی رو انجام بدم. تصمیم گرفتم فکر کنم کسی خرف زد بتونم بگم که چرا چیشد نه این که فقط کورکورانه راهی رو ادامه بدم که نمیدونم که معلقم که این همه تضاد درونش دیدم. من میخواستم خوب باشم من دلم نمیخواست راه اشتباه برم اخرشم هیچی نفهمم. من واقعا خیلی چیزارو درک نمیکردم تلاش کردم اما خیلی فاصله داشت و هیچ تقریبا حرفی که با عقلم جور باشه به اون صورت پیدا نمیکردم.
حالا یک سال گذشته از اون روزی که تصمیم گرفتم. من اینجام. نفهمیدم چیشد احتمالا اما واقعا باورامو نگاه کردم. این زنجیرارو کم کم کم کندم. نمیخواستم دورو باشم. نمیخواستم خودمو پنهان کنم. فشار زیادی بود روم. خب برای زنها سخت تره. به خصوص کسی مثل من که خب بن به دلایلی ظاهرم همیشه پوشیده بود نه فقط مسئله دین. مردها ولی ازادن. خیلی در ظاهر تغییری نمیکنن. خیلی برام سخت بود اما دلم نمیخواست دورو باشم و کاریو انجام بدم که اعتقادی ندارم. که نمیفهممش. کسایی بودن که فکر میکردن چون از اول زندگیت جوری بودی پس باید همیشه همونجور بمونی. من حرف شنیدم. جنگیدم تحت فشار بودم نمیدونم چرا مردم عادت دارن همیشه همه چیز رو یه شکل بیینن. پارسال انگار معلق بودم وقتی نوشتم باورامو باید خودم انتخاب کنم. امروز میبینم چه اهسته اما بالاخره انتخابش کردم کم کم با فکر کردن با کنار گذاشتن. کتابها خیلی کمکم کردن. میدونین ادم باید بخواد بفهمه. اسون نیست در جایگاه بی طرفی وایسادن. حکایت همون غار افلاطون یه عمر چیزی به ادم نشون داده بشه توی هر زمینه ای بعد نمیتونی یهو قبول کنی واقعیت نداره‌.  اما اگه گار بگیری اگه سخت بشی هیچوقت نمیفهمی و توی تاریکی با دروغ ها میمونی. فقط سایه ها و میبینی نمیتونی به نور و اگاهی‌واقهی دست پیدا. کنی نه که من الان دست پیدا کرده باشم اما احساس میکنم به سمتش رفتم نور چشمو زد همه جا و تاریک دیدم. گذشتن از همه ی موانع آسون نبود. ادمی نیستم حرف مردم برام مهم باشه اما ادمایی بودن مدام این موضوع رو یادم بیارن. اما. میدونم این اصلا مسئله قابل افتخاری نیست که ادم بگه من از اول همین بودم که هستم. ادم تغییر میکننه ادم باید سنجش کنه. فکر‌میکنم مسیر خودمو پیدا کردم تو این یک‌سال خیلی چیزا تغییر کرد من در‌گیر طوفانها بودم اما این موضوع انگار کم کم از اون خلائی که درونش گیر افتاده بودم آزاد شد. هنوز راه هست. احساس میکنم اما سبک شدم. به خودم نزدیک تر شدم. قسمت هایی از کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی رو که گذاشتم و میخوندم به همین فکر میکردم. من تجربه کرده بودم.
تو این یک سال اتفاقات زیادی افتاد. جوری که بیشتر از یک سال به نظر میرسه. همه چی عوض شد این یکی‌از اونها بود. 
  • مائده