روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1533 : بخش هایی از کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی


کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ،نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر

+ سکوت آمیخته به تنگ خلقی او برطرف نشد. تنگ خلقی او علت‌های بسیار داشت، علتهای دور و نزدیک. از این ‌که بچه بود و در چنگ تکانهای عصبی تسکین ناپذیر ابلهانه گرفتار بود از دست خودش خشمناک بود ، که دنیای پیرامون او را به صورت منظری از آلودگی و ریا در آورده بود. اما خشم او در آن منظر هیچ اثر نداشت. با شکیبایی آنچه را میدید ثبت میکرد. از آن فاصله میگرفت و طعم زجر آور آن را در نهان می‌چشید. 

+ هر حادثه و نقشی در آن عرصه تا عمق درون او اثر میکرد ، دلش را سرد میکرد یا به شوقش می‌آورد و ، خواه به شوقش میآورد ، خواه دلش را سرد میکرد، همواره وجودش را از بی‌قراری و اندیشه های تلخ می‌آگند.  هر ساعت فراغت از درس و مدرسه را در همنشینی با نویسندگان ویرانگری میگذراند که طعن و خشونت کلامشان در مغز او ابتدا خمیر مایه‌ای می‌ساخت و سپس به نوشته‌های خام او راه میافت. 

+ از این متحیر شد که روح او از آنچه تا آن زمان پناهگاه خود میدانست تا چه اندازه دور است، از این متحیر شد که وقتی قرار باشد یک عمل قطعی و برگشت ناپذیر آزادی او را به خطر نابودی ابدی ، در هر دو عالم ، با زمان و بی زمان، در اندازد، آن بندی که سالیان دراز نظم و اطاعت بر او نهاده بود تا چه اندازه سست است. 

+ سرنوشت او آن بود که از نظام‌های اجتماعی و دینی بگریزد... سرنوشت او آن بود که حکمت خود را جدا از دیگران بیاموزد یا حکمت دیگران را خود با سرگردانی در گیر و دار‌عالم بیاموزد. 

+ از آزادی و قدرت روح خود با غرور تمام چیزی جاندار و تازه و پرواز گر و زیبا و ناملموس و بی مرگ خواهد ساخت.  

+ من فقط به عقاید آن‌ها برای رفع حاجت و راهنمایی احتیاج دارم تا با نور چراغ آنها خودم در این زمینه کاری بکنم. اگر چراغ دود کند یا بو بدهد سعی میکنم درستش کنم.  اگر نورش کافی نباشد میفروشمش و یک چراغ دیگر میخرم. 

+ وقتی که روح کسی در این مملکت به دنیا می‌آید تورهارا روی آن پرتاب میکنند تا جلوی پرواز آن را بگیرند. تو درباره‌ی ملیت  و زبان و دین با من سخن میگویی. من کوشش میکنم از میان این تورها فرار کنم. 

از آسمان مستور بلند باران ریزی شروع به باریدن کرد...

+ آن موقع ها خودم نبودم ، آن جور که حالا هستم و آن جور که بایستی میشدم. 

+ من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده‌ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم : و سعی خواهم کرد با نوعی شیوه ی هنری هرقدر که میتوانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم. وبرای دفاع از خود فقط سلاحهایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز میدانم ـ سکوت ، جلای وطن و زیرکی.

+ خوش آمدی ، ای زندگانی! می‌روم تا برای هزار هزارمین بار با واقعیت تجربه رودر رو شوم و در بوتهٔ روح خود وجدان نا آفریده‌ی قوم خود را بسازم. 

این هم گزیده ای از کتاب.