روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1531 : اتمام کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی

این کتابم تموم شد‌‌. کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ،نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر.

حقیقتا انگار همون جور که استیون بزرگ شد منم باهاش بزرگ شدم. شایدم به مرور خودم یادآوری میشد. تجربه های مشترک اما جدا. همزاد پنداری نبود من خودمو جاش نمیدیدم فقط یاداوری میشد برام. شاید حتی بی ربط.

لحن نوشتن جمله ها متناسب با وقتی که بزرگ میشد تغییر میکرد. انگار درک یه بچه دوساله همونجور که باید باشه بود. کلا ۵ فصل داشت. آخرش با خاطره گویی تموم میشه انگار که ما دفر خاطراتشو بخونیم. 

درگیری هاش ، بلوغ فکریش رو میشد فهمید. تجربه هارو درک کرد. رشد فکری رو. بزرگ شدن کم کم دنیاش. وارد شدنش به اجتماع. درکش از دنیا و اطرافش. نگاهش به خانواده و اطرافیانش و همینطور که هی بزرگ میشه و تا وقتی خودشو مستقل از اونها حس میکنه. درگیری که داشت سر دین خدا عقایدش کامل نوشته شده بود. اینجا خب درکش میکردم. این انتخاب اما اونم راه خودشو انتخاب کرد هرچند امتحان کردنشم با خواست خودش بود. اما انکار کردنش باب میل بقیه نبود. حرفایی که شنید رو منم عینشو شنیده ‌ام :دی اما خب قضیه فرق داره زمین تا اسمون. تجربه هاش توی همه چی بود. مثل زندگی. نا اگاهیاش هم. کم کم انگار میفهمه میتونه اندیشه خودشو داشته باشه. کستقل انتخاب کنه. من نمیدونم جویس زندگی خودشو نوشته یا فقط از اونها استفاده کرده هرچی هست میشه اشتراکاتی رو دید که اول کتاب تو سالشمار زندگیش بود. فکر میکنم هست. نگاهش به ایرلند. جدا از اون خیلی اطلاعات عمومی هم میشد گرفت به خصوص از توضیحات انتهای کتاب. در مورد مسحیت که چقدر اشتراک داره با دین ما! در مورد تاریخ خود کشور ایرلند. د مورد ادمها ونویسنده ها که جز دو سه تا بقیشپنپ من نمیشناختم. در مورد اسقفها :دی و غیره. وقتی میخوندم فکر‌میکردم چقدر چیز میتونم بگم اما الان تقریبا همش از ذهنم پریده. شاید کم کم یادم بیاد. به خصوص این که میخوام بعد از این پست کم کم قسمتهایی که دوست داشتمو تایپ کنم و یک پست بزارم. 

یه قسمت دیگه هست انتهای کتاب که من هنوز نخوندم. با این عنوان که پاسخی به نقد چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی که معلومه در مورد چی هست. 


یه حالت افسرده دارم الان. انگار از زندگی که توش بودم تجربه اش کردم از زندگی میون کشیشها و مردم ایرلند باید دست بکشم. 

اینم ز این.