روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1529 : دلم میخواست میشد تابستون رو دوباره لمس کنم!

من نمیدونم چه حکمتی یه کتابو میخونم میخونم میخونم به ۵۰-۶۰ صفحه اخرش که میرسم مغزم استوپ میکنه :/ 

چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی خیلی چیزا میشه گفت اصلا نفهمیدم چجوری جلو رفتم. خیلی زود گذشت اما خیلی طولانی به نظر میاد. 

میخواستم زبان بخونم یعنی خوندم اما انگار مغزم کشش اونم نداره. 

چند تا چوب بریدم باید سمباده بزنمشون اون قبلیهارم امتحان کردم ایراد داشتن پشتشونو با بدبختی کندم باید سوهان بزنم دوباره وصل کنم فکر کنم با این سرعت یواشی که دارم تا ته تابستون طول بکشه. بعد فکر‌کنین خیط شم:دی زیادم بد نیست یه عالم بوک مارک چوبی به نظر جذاب بیاد یعنی برای خودم بعضیاشونو خیلی دوست دارم. دلم نمیاد اما خب نمیشه که:دی

بیخیال. 

در مورد کتاب وقتی تمومشد مینویسم. شاید طولانی خیلی طولانی. ششم تیر ماه شروع شده. امروز رو صندلیم نشسته بودم. یه صندلی داشتم مال وقتی بود که کنکور میدادم میز تحریر داشتم از ایناست که روش ولو میتونی بشی چرخی رو اون لم میدم پاهامم رو تخت میذارم خونن کتاب روش راحت از وقتی اومدیم این خونه چون میز قبلیمو گفته بودم نمیخوام اینم تو انباری بود اون روز گفتم بیارن برام. باد میومد نزدیک غروب بود. اثهمون انگار زمان محدودی که هوا نه تاریک و نه روشن. واقعا بوی تیر میومد. من چند وقت شبا بیرون نرفتم؟ من چند وقت کلا بیرون نرفتم. چقد دلم گشتن میخواد. اما خب فعلا داستان اینه. این همش حرف من دلم میخواد اما وقتی در موقعیتش قرار میگیرم کار خاصی نمیکنم یا هیچی. دلم میخپاست تابستونو لمس کنم. اما فعلا انگار همه چی از من فرار میکنه. همه جی

  • مائده