روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1525 : استیون ددالوس

از بچگی شروع شد. 
نمیدونم چجوری توضیحش بدم. یا بگم چی نوشته.

دارم مقایسه میکنم.
بچه که بودم هیچوقت کنجکاوی نکردم اصلا به یسری چیزا فکر‌نمیکردم میدونم که نکردم. انگار که کودن باشی هیچ فکری نکنی هیچ‌ درکی‌نداشته باشی. عجیب به نظرم میرسه. انگار دور‌مغزت چیزی کشیده باشن. نه که کنجکاوی نداشته باشم. انگار فقط ببینم و فکر‌نکنم شایدم چیز زیادی تو خاطرم نباشه. فقط یه دفعه چون خیلی‌میرفتم دکتر همینجوری هی میبردن شاید خاطراتش زیاد تو ذهنم یه سرنگ تو یخچال بود کنجکاو شدم ببینم چیه از این چیزا اونجا ( بیمارستان ) زیاد بود. میدونستم درد داره. اندازه های حتی بزرگ خیلی بزرگ.یادمه یه با. زدن بهم. هنوز نزده بودن با دیدنشون گریه میکردم. احتمالا چهار یا پنج ساله. هرچند سرنگ نداشت. بقیه سرم میزدن. فقط همین بود برش داشتم رفتم بالای کمد، سفید بود.اتاق مامان اینا. مامانم اومد نفهمید چیکار میکنم جنازش همون بالا موند هیچ وقت سراغش نرفتم حتما اونا بعدا برداشتن. هیچوقت نپرسیدن. هیچوقت بروم نیاووردن. 

بگذریم. 

کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی
نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر

+ اول که آدم میرفت توی رختخواب ملافه ها خیلی سرد بود. از فکر این که ملافه ها چقدر سرد است لرزید.اما بعد ملافه ها گرم می‌شد واو میتوانست به خواب رود. خسته بودن خیلی کیف داشت. دوباره خمیازه کشید. دعاهای شبانگاهی و بعد از آن خواب : لرزید و دلش میخواست خمیازه بکشد. چند دقیقه دیگر خیلی کیف میکرد . احساس میکرد که شعلهٔ گرمی از ملافه‌های سرد لرزان بالا میخزد و گرمتر و گرمتر میشود تا آن که احساس کرد سراپایش گرم شده است ، گرم گرم و با این حال قدری میلرزید و دلش میخواست خمیازه بکشد. 

من از خوندن این کتابهای شیوه سیال ذهن واقعا خوشم میاد.