روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1522 : شب‌ها...


دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


افسردگی اندک  اندک بر او چیره میشد، احساس میکرد نبرد با بخت بیهوده است ، و این، بار خِرَدی بود که گذشت روزگاران نصیبش کرده بود. 



شب‌ها هرگاه تا دیر وقت در خیابان میماند ، با نگرانی و هیجان ، شتابان به راهش ادامه میداد. با وجود این گاهی هم با علت های وحشت خود به مغازله میپرداخت؛ تاریکترین و باریکترین خیابان هارا بر میگزید و همچنان که متهورانه پیش میرفت، از سکوتی که گرد قدم هایش پراکنده بود، معذب می‌شد؛ اشباح ساکت و سرگردان عذابش میدادند و گاه صدای خنده ای کوتاه و آرام همچون برگی به لرزه‌اش می‌انداخت.


نمی‌توانست جماعت را به حرکت دراورد اما امکان داشت حلقهٔ کوچکی از اذهان مشابه را به خود جلب کند. 


چیزی زمخت و عامیانه در دوستش میدید که پیش تر ندیده بود...