روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1519 : اینجوری شروع شد...

دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


به همان‌گونه که بود ـ خیلی کم اما یکنواخت ـ روشن دیده بودمش .


مر از ترس می‌انباشت ، با این همه دلم میخواست به آن نزدیک تر شوم و اثر کشنده اش را ببینم.


احساس کردم که روحم به جایی خوش و فاسد فرو میرود...


احساس میکردم به جای دوری رفته ام ، به سرزمینی که رسم عجیب و غریبی دارد!


وقتی روی موضوع تامل میکردم اغلب نمیتوانستم جوابی بدهم  یا جوابی مهمل و بی ربط میدادم و آنوقت او لبخند میزد و دو سه بار سرش را تکان میداد...



همه چیز که تمام بشود تازه متوجه از دست دادنش میشوید.

 


و اینجوری این کتاب شروع شد...