روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1513 : هریک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد...

دقت کردین اما گاهی بعضی از آدمها آهنگ رنج کشیدنشون به ما نزدیکِ. شناختن این آدما مثل موهبت میمونه. شنیدنشون ، خوندنشون دیدنشون...


چه جالب. بارت هم با خوندن کتاب پروست واقعیت رو باز میابه. این همون کار و امکانی که فلوبر هم به خواننده اش میداد. بازیافتن واقعیت با همزاد پنداری یکی نیست. هم زاد پنداری و باز یافتن واقعیت انگار پروسشون شکل هم باشه   اما همزاد پنداری تو خودتو میذاری جای شخصیت داستان  باز یابی واقعیت شخصیت داستان جای تو باشه انگار. هیلی مهم نیست  این اولش اما خودم شک داشتم. که نکنه این درک کردن واقعیت از همزاد پنداریم باشه.


این همان چیزی است که ادبیات را به وجود می‌آورد: این که نمیتوانم همهٔ چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت ، مرگ مادرش ، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بپون این که حقیقت خفه ام کند.


تلاش میکنم روز به روز زندگی‌ام را بر اساس ارزش‌های او ادامه دهم. باید چیزی را که او پرورش داده و تامین کرده از طریق تولید آن توسط خودم بازیابی کنم. 


شجاع نبودن، شجاعانه است...


من همیشه در ترس به سر میبرم، و احتمالا حتی بیش از پیش؛ زیرا به طور متناقضی شکننده ترم ( اصرارم به کناره‌گیری از این روست. یا به عبارت دیگر ، کشف جایی که کاملا در برابر ترس محافظت شده باشد).


هر نوع «معاشرت»ی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود نداردرا تقویت میکند. پیوسته اندوهگین‌ام.  



اکنون می‌فهمم یک عکس چگونه مقدس می‌شود، چگونه هدایت می‌کند؛ مسئله یادآوریهویت یک شخص نیست، بلکه بیانی کم یاب یا «فضیلت»ی در درون آن هویت است. 


رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می‌شود. هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ( به جز در نوشتن) ندارم. نه دوستی، نه عشق و...

فکر کنم بسه. با این که از هر یادداشت فقط یک جمله یا دوجمله نوشتم اما خب. به نظر زیاد میاد. 


نمیشه ننوشت ببینین چی گفته:


ما فراموش نمیکنیم،

بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.


آنچه او دوست داشت و آنچه او دوست نداشت ارزش های مرا شکل داده است .



کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند