روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1509 : رنج میکشم


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

به نظر میرسد به نوعی خودم را راحت کنترل میکنم، که باعث میشود مردم فکر کنند کمتر از آنچه تصور کرده‌اند رنج میکشم.اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می‌گسلد بر من مسلط میشود. دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه. 


سوگواری خالص که با پدید آمدن تغییر در زندگی ، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ [سوگواری] ، فقدان رابطهٔ عاشقانه است. 

با ترس دیدن لحظه‌ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره‌ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد. 

آنچه مطلقا ترسناک میابم خصلت ناپیوسته سوگواری است. 

آیا این که بدونِ کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، ه معنای این است که او را کم‌تر از آنچه فکر میکردی دوست داشته‌ای..؟

میفهمم که باید به زیستی چنین طبیعی ، در حصار این انزوا عادت کنم، به عمل کردن ، کارکردن در آن ، به همراهی و آویختن  به حضور غیاب. 

نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. 
سوگوار نیستم. رنج میکشم. 


من تمام اینهارو زمان بودن آدمها تجربه کردم و میکنم. اونا نمردن هستن اما یا نزدیک نیستن یا هستنو نیستن. برای اون بیشتر از مامان یا بابا یا مها رنج میکشم. روزی میرسه که نباشه این وحشتناک. دیگه زمانی براش وجود نداره. از زمان خارج میشه. مربوط به گذشته میشه. نه امیدی هست و نه آینده ای. چی ادمو سروپا نگه میداره؟