روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


این غیر ممکن است ( بی معنا، نشانه‌های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم...


جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگریز. در اتاق کناری به او فکر می‌کنم. همه چیز فرو می‌ریزد.


 چه غریب؛ دیگر صدایش را ، که آنقدر خوب میشناختم ، نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است (« افت وخیز دوست داشتنی صدایش...»). مانند ناشنوایی موضعی...


... مرگ من کسی را نخواهد کشت...


گاهی اوقات، خیلی کوتاه،یک لحظهٔ خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظهٔ فراموشی نیست. این لحظات مرا میترساند. 


... من عمیقا نا امیدم ، و سعی میکنم پنهانش کنم تا هر چیزِ پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان میشوم و « فرو می‌ریزم ».


... سوژه‌ی ویران شده قربانی حضور ذهن است.


... از این پس و برای همیشه من مادر خویشتن‌ام.



نمیشه اغا جان نمیشه این فاصله حل میشع دست منم نیست. قرارم نیست البته همه چیز به مامانم برگرده . این حرفارو وقتی نوشته باگوشتو پوست و استخونش لمس کرده.


نمیتونم . گریه میکنم حتی نمیفهمم چرا بعضی جاها عذاب اوره. یه جای کار ایراد داره بدترین انتخاب به نظر میرسه