روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1507 : کتاب جدید : خاطرات سوگواری

نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمد حسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اول بین دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها اثر جویس با خاطرات سوگواری اثر بارت درگیر بودم بعد جفتشو بیخیال شدم یهو خشم و هیاهورو اثر فاکنر برداشتم. پست هم اومدم نوشتم بزارم که این الان ادیت شده اش. اما دوباره گفتم نباید اینجوری باشم خاطراتو برداشتمو گفتم باید بخونمش. ازش فراریم. خاطرات بارت بعد از مرگ مادرش. و این یکی از ترسای من از بچگی هست با این که حال هم شاید از نظر فکری اشتراکی با مامان نداشته باشم اما نمیدونم چرا. همیشه کابوسسام در مورد مرگ بود. حتی چندتاشو به خاطر دارم. علت های زیادی داره. که الان نمیخوام بهش فکر کنم. نه فکر که میکنم نمیخوام بنویسم. این که نتونی با کسی دو کلمه حرف بزنی حتی هیچ اشتراکی نباشه ولی حضورش برات مهم باشه حتی اگه هیچ منفعتی نیست هیچ ابراز علاقه ای نیست. شاید مدام هم متهم زشی واقعا خیلی جذاب نیست. کاش همه چی بهتر بود.

بیخیال. باشد تا رستگار شویم. باید در بیام از این حالت یعنی میفهمم یه جای کار مشکل داره ها. انتخاب کردن یه کتاب و نتیجه گرفتن اینقدر سخت اخه؟انگار که گیج بزنم میفهمین اما نمیدونم چجوری راستو ریستش کنم. احتمالا کسی متوجه نشه من چمه چون خودمم نمیفهمم اما نباید اینقدر بگم هرچی که هست باید اینقدر بهش بی توجه باشم تا روشو کم کنم. برم شروع کنم. تز هفت صبح بیدارم و هنوز کار زیادی نکردم. 


یه توضیحی هم بدم در مورد کتاب این که کتاب کمی هست با نوشته های کوتاه کوتاه که روزانه بارت مینوشته. و خاطرات و تفکراتش هست. میدونم که باید فاصله امو حفظ کنم باهاش وقتی میخونمش.