روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

1503 : مرد قلم

کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


من مرد قلمم، از راه قلم احساس میکنم، به واسطهٔ قلم احساس میکنم، در پیوند با قلم احساس میکنم و با قلم بسیار بیشتر احساس میکنم. (فلوبر)


تصور آینده ای بورژواوار و هر فعالیتی غیر از ادبیات اورا عذاب میداد.(ماریو بارگاس یوسا) 


چیزی که گردنبند را میسازد مروارید نیست ، رشته نخ است!(فلوبر)


من امروز در دنیایی کاملا متفاوت هستم ، دنیای دقیق ترین مشاهدات دربارهٔ تیره ترین جزئیات. نگاه من بر خزه های روح که میپوسد و میگندد متمرکز شده است. (فلوبر)


کتاب برای من چیزی نبوده است جز زیستن در محیطی مشخص. همین مسئله تردید من ، تشویش من و کندی من را توجیه میکند. (فلوبر)


به طور کلی ضروری است که قبل از پرداختن به فرم درباره ی  هدف خودمان تامل کنیم ، چون فرم مناسب فقط در صورتی بدست می‌آید که توهم موضوع بدل به دغدغه ی ذهن بشود. (فلوبر)


آدم به هیچ وجه در نوشتن این یا آن چیز آزاد نیست.آدم موضوع را انتخاب نمی‌کند. این چیزی است که مردم و منتقدان درک نمیکنند. راز شاهکارها در همین نکته نهفته ، در سازگاری موضوع با خلق و خوی نویسنده.(فلوبر)( فکر میکنم در مورد عکاسی هم صادق هست)


اما در مورد جنون نوشتن من ، خودم آن را به زرد ززخم تشبیه میکنم . یکسر خودم را میخارم. و زوزه میکشم. این در ان واحد هم لذت بخش است هم شکنجه است. و آنجه مینویسم به هیچ وجه چیزی نیست که میخواهم بنویسم. چون آدم موضوع نوشته اش را انتخاب نمیکند، موضوع خود را تحمیل میکند. (فلوبر)


رمان نویس از هیچ نمیآفریند بلکه آفرینش از تجربهٔ او سرچشمه میگیرد، و نیز این که نقطهٔ آغاز واقعیت داستانی همیشه واقعیت واقعی است. ، بدان گونه که نویسنده آن را زیسته است (ماریو بارگاس یوسا)


دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی ، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلیدی صداهای در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهٔ خوب و بد هردو شایستهٔ بررسی‌اند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیز را درک کنیم. و هیچ چیز. را ملامت نکنیم.(فلوبر) 


نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد. (ماریو بارگاس‌یوسا)


هنرمند ، چنان که من میبینمش ، چیز هیولاواری است، بیرون از طبیعت است. همهٔ  مصائبی که تقدیر بر او نازل میکند نتیجهٔ انکار سرسختانهٔ این اصل مسلم است. او بدین سبب رنج میبرد و دیگران را نیز دچار رنج میکند. (فلوبر)


فلوبر هم از دیگران میدزدد هم از خود... ( ماریو بارگاس یوسا) ( اینو من جای دیگه خوندم که هنرمند واقعی میدزده شایدم شنیده باشم زه خاطرم نمیاد. چقدر حرص خوردم )


تجربیات خودش چون ابری بر واقعیت داستانی سایه می‌افکند ...( ماریو بارگاس یوسا)


زخم هایی است که هنوز، آتشناک و ملتهب ، در جان نویسنده باقی مانده و همچون شیاطین تخیل اورا بر میانگیزد. (ماریو بارگاس یوسا)


درد محدود به جمجمه نمی‌ماند به تمام اندام ها سرایت میکند و بعد از آن که در تمام اندام ها منتشر شد به تشنج میکشد. (فلوبر)


تحربهٔ شخصی نقطة اغاز حرکت است ( فرایند تکوین) نقطهٔ مقصد (کار تمام شده) با استحالهٔ این دستمایه فرا میرسد. ( ماریو بارگاس یوسا ) ( در مورد عکاسی هم فکر میکنم هست.


یه جا نوشته بود که وای یادم رفت. لعنتی از ذهنم پرید. خیلی هم مهم بود به نظر خودم. 

یادم نمیاد :/


میدونم خیلی خوب ننوشتم شاید اگه حالم خوب بود کلی حرف میزدم. اما هنوز روبراه نشدم هرچند ایناپلین قدم بود خودمو جمع کنمو کارمو پیش ببرم.