روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1490 : جنگل

خب من از ساعت سه ربع اینطورا زدم بیرون. نرفتم پارک حوصله ادمارو نداشتم بعدم به هر حال حس خوبیم نداشتم خواستم برم جنگل تو این گرما کیفم سنگین بود بیرون از ورودی جنگل جنگل روبروش بالاتر از نگهبانی این پایین نشستم دید نداره ام. خب ادم رد میشه بهد نگهبانی هست حداقل استرس ندارم. یه زیر انداز پهن کردم دلم میخواد پشتمو کنم به خیابون با طبیعت عشق کنم. یه پروانه هم هی میچرخه سرخوش . دلم میخواد همه جیو فراموش کنم. امروز یهعکاس دیدم. قبلا عکسش پشت کتاب علیه تفسیر بود و من نرفته بودم دنبالش. یه مدت عادت کرده بودم ببینم وقتی دیدم اینقدر دلم میخواست مالاون زمان بودم. البته همه زمانها ز دور قشنگ شاید باشن  الان کهفکر میکنم میبینم نمیتونم پیرهنهای بلند رو تحمل کنم :دی خب دیگه برم. بعدا با حوصله بودم عکساشو میذارم.




  • مائده