روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1486 : هیچ

خب باید از اول عیش مدام رو شروع کنم. ظاهرا درست نخوندم. خودمم وقتی فکر کردم چی خوندم چیز زیادی یادم نیومد. الان دقیقا همون وضعیت گندی رو دارم که انگار هیچ جا نیستم حواسم پرت بشه نفهمم چی شد.

اعصابم ندارم واقعا اعصاب ندارم. برعکس ظاهرا که بیش از حد خونسرد و ریلکس به نظر میرسه احساس میکنم جزء جزء بدنم درد میکنه یهو تیر میکشه. مطمئن نیستم دوباره خوندنش متمرکزم کنه. شاید امشب دست نگه دارم. تا خود ۱۲ عکسامو ببینم. تخمه بشمونم نمیدونی با چه حرصی فشارمیدم دندونامو. 

حالا فکر کنین فهمیدم که فردا هم اواره ام‌‌‌ . یه بحث بی نتیجه هم داشتیم. مثل همیشه. 

مها از فردا میره کتابخونه دیگه منم و من. باید خودمو جمع کنم اما هیچ ایده ای ندارم. فقط دلم میخواد گریه کنم. اما اینم نمیشه. مها یه اهنگ اجنبی گذاشته خودشم باش میخونه رو نرومه.  اما هیچی نمیگم. سعی میکنم بی توجه باشم. به من چه مگه اینجا مال منه. البته به انداز ه اولی که بهش گفتم عوضش کنه ررو مخم نیست. رنه ناله میکرد رو اعصابم بود با ااون خوندمش. خب قطع کرد. من اعصاب خودمم ندارم. صورتم دوباره عین ابله مرغونیاست دیگه بی خیالش شدم. چه اهمیتی داره تازه تخمه هم دارم میخورم ماه دیکه منو ببینن نمیشناسن :/ چقدر حرف میزنم این یه ذره متن سه شاعت طول کشید تا نوشته شد. هی یادم رفت چی میخواستم بگم. الانم نمیدونم حتی یا م نی چی گفتم. 

من خوب میشم خوب میشم. شاید تا صبح باید اهنگ گوش بدم و راحت خودمو ول کنم و نگران نباشم که هیچی نفهمم. نمیدونم نمیدونم. 

  • مائده