روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1479 : زندگی‌ بوواری ها

چقدر حرصم میگیره کتابو میخونم از کارای اینا. از بی عرضگی‌و شاید ریسک و اعتماد بنفس کاذب شارل. از عوضی بودنو شارلاتانی رودولف. از بی فکری و حماقت اما. واقعا ولش کردم فعلا یه خورده ذهنم اروم شه. همه چی از جایی شروع میشه که اِما فکر کرد ازدواج کنه راحت میشه به ارزوهاش میرسه. تمام مشکلات از همین اشتباست. الان به این نتیجه رسیدم مگه دیوونه است ادم ازدواج کنه. ادم وقتی نگاه میکنه میبینه واقعا مشکلاتش هست حالا شاید رمان مادام بوواری خیلی نهایتش باشه ولی خب فلوبر نیومده خوشو خرم نشون بده واقعیت رو نشون داده. احساس میکنم اصلا حوصله یه همچین زندگی‌رو ندارم. هرچند که دورو اطرافم شاید از این ادمای یکنواخت پر‌باشه. ادمایی که خیلی خط صافی رو طی میکنن فکر میکنن اینجوری باشه خوشبختن و واقعا کسل کننده است افرادی مثل شارل مثل ربات میمونن. از امثال لنگه رودولوفم نگم که حالمو بهم میزنن. فقط ادم گیرشون نیفته که این ادما برای هوسشون حتی خودشونو زیر پا میذارن اینقدر بی همه چیزن. انگار داستان داره به اوجش میرسه کم کم کم از اون یکنواختی در میاد. 


نتیجه ام از کتاب فعلا اینه که اگه میخوای و دوست داری اتفاقی بیفته و یا به جیزی برسی نباید منتظر باشی کسی برات کاری کنه احتمالا باید استیناتو بزنی بالا و دست به کار بشی. نباید فکر کنی یهو یه روزه ممکن به همه چیزایی که ارزوشونو داری برسی قدم قدم کم کم اتفاق میفتن ولی باید پیوسته بود. اِما وقتی میخوند ،کار میکرد پیشرفت کرد. بهتر شد وقتی ول کرد افسرده شد حالا هم که وضعش اینه. از این ادم به اون ادم پناه ببره. به نظرم وقتی میبینی اشتباه کردی باید تمومش کنی. اگر نمیکنی یعنی هنوز منفعتی برات داره ادامه دادن اما با شارل  احتمالا برای اینه که همین موقعیتی‌که داررو هم از دست نده.