روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1473 : هفته ی آخر خرداد ماه

شادکامی های آینده ، همانند کناره های دوردست سرزمین های استوایی، رخوتی را که همزاد آنهاست چون نسیمی عطر آگین بر پهنهٔ عظیمی می وزانند که پیش از  آنها بر سر راه است ، و در این سرمستی می آساییم بی آنکه نگران افق باشیم که به چشممان نمی آید. 

مادام بوواری ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی ، نشر مرکز


خب امروز شروع شد. از کتاب بگیر تا اون کاری که میخوام انجامش بدم. بهش امیدوارم و فکر‌میکنم از پسش بر میام هرچند زمان میخوام احتمالا یکی دوماه تا خب به تعدادی برسه. درسته که متاسفانه دیگه همه زمانمو نمیذارم برای مطالعه کار روی خودم. اما شاید این باعث بشه قدر‌زمانو بیشتر‌بدونم.هدر ندمو حواسم باشه تنبلی نکنم نمیدونم چی بشه. صبح های زود بیدار بشم و شبها هم تا جایی‌که جون دارم کار کنم باید تمرین کنم یه دقیقه هم از دست ندم. مجبورم میفهمین مجبور. اگه نشه دیگه هیچ راهی ندارم چون ابدا نمیتونم بیرون از خونه کار کنم اعصابم نمیکشه و اگه زیر دست کسی هم باشی خیلی باهات چجوری بگم فکر‌میکنن بردشونی یا اخلاق ندارن کلا نمیخوام سروکارم با آدمها باشه اونجوری حاشیه هم بهش اضافه میشه. جدا از اون کارای خودمم که خودم از این به بعد انجام میدم. لباسامو بشورم غذا درست کنم اثهرچند غذا با مها یکی در میونیم احتمالا. وعده شامم از همین حالا حذف چقدر این چیزا مسخره است نباید راجع بهشون بنویسم فکر‌کنم. چند وقت بود خوب شده بودما از حاشیه ها نمینوشتم. الانم وقفه ای ایجاد شد اما راه میفتم. قول میدم. اصلا دوست ندارم ده سال دیگه خداقل تو همین وضعیت امروزم باشم. بهتره برم. بهتهر سنجیده تر بنویسم هرچند نمیدونم چجوری بشه فقط میدونم نباید گند بزنم. چشم به هم زدن هفته آخر خرداد ماه شد. و من چیز زیادی در مقایسه با ماه قبل نفهمیدم. و این وحشتناک وحشتناک


البته این سه هفته به اندازه یک سال تو زندگیم تغییر ایجاد شد که خیلی مثبت نیست.