روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1469 : یکشنبه

اومدیم بیرون تو پارک نزدیک مترو نشستیم یه ذره خوندم. نمیخواستم تا اینجا بیام اما مها میخواد بره سمت ولیعصر. پارکش خلوت نیست ولی یه چیزی دیدم که اصلا علاقه ندارم تنها اینجا بشینم. واقعا شرمم میشه صحبت کنم اینم از بیرون از خونه. با این خال جای با صفایی.منم باهاش میرم  تو مترو کتابمو میخونم تو ولییعصر دور میزنم تا دو ساعت بگذره. نصف پولتوجیبیمم گرفتم. :/ امروز گفتم باید برم بیرون. شاید کتاب بخرم. یه فکریم تو مخم هست البته اصلا قصد ندارم نمیدونم میشه یا نمیشه یه مقدار شاید سخت بیاد اما مثلش ندیدم تا حالا شاید ایده ی خوبی باشه که برا خودم کار کنم نه اونقدری که دستمو بگیره اما به نظرم بد نشه. توی خونه فقط باید روزانه براش وقت بزارم یه مقدار.چیزی هم هست که دوست دارم و باز ارتباطش دادم به چیزی که علاقه دارم. یه نمونه هم درست کردم خیلی خوب شد فکر کنم. فقط باید یه خورده همت کنم. تا چه پیش آید.


واااای میخواستیم ساعت ۵ بریم اما مردم واقعا عقل ندارن من دیگه عمرا پاشم بیام توی پارک بشینم. فقطم ما نیستیما چند تا زن دیگه هم هستن بچه هم هست واقعا‌اصل منزجر کننده است. اینا به شعور برمیگرده. خجالت نمیکشن واقعا نمیفهمم احساس میکنم از همه جا متنفرم. از همه جا

داشتم غصه میخوردم تیپم خیلی ضایست چون در حل جنگل لباس پوشیده بوده بودم. الان میگم خب خداروشکر هرچی زشت تر و ضایع تر بهتر:/


  • مائده