روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1467 : دیگه مثل قبل دوسش ندارم.

سالها پیش به خودم میگفتم نباید توقع داشته باشم. نه سر یک مسئله الکی. جدی بود خیلیی جدی. تمام دوران نوجوانیم تحت تاثیرش گذشت. من بارها فکر کردم خوب شدم. اما همیشه انفاق میفتاد که روز از رو روزی از نو. این فرد هرگز مثل قبل برام نشد. برام به مرور هرچی گذشت هرچی بیشتر فهمیدم بیشتر مثل بقیه شد. روزی که باید حمایتم میکرد شجاعتپ یادم میداد به خاطر کسی دیگه بهم گفت باید خفه شم. مثل همیشه از در برانگیختن دلسوزی وارد شد. اون موقع نفهمیدم فقط یه اهرم. یه وسیلست. فقط بحث سر یه اتفاق نیست. تمام سالهای بعدش. هرچند که قبل هم بود اما من نمیفهمیدم  چون فکر میکردم اینجوری. اما الان احساس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده. نمیخوام اینجوری باشم. من بااین حس جنگیدم. اما هر بار دوبار ه دوباره دوباره دوباره تکرار تکرار تکرار تکرار.  همه اینارو بهش میگم. دیگه دوسش ندارم . این ادم امروز رو بخوامم نمیتونم دوست داشته باشم . 


حالم اصلا خوب نیست. صدبار نوتم پاک کردم. چی میشه گفت؟ هیچی. از خودم متنفر‌نیستم. خیلی وقت نیستم. اما از بقیه چرا. گاهی شدت میگیره. برای خودم دلم میسوزه. حتی برای مها. ما بیشتر از اونچه که استحقاقشو داشته باشیم بدبختیم. ما حتی از نزدیک ترین ادمای زندگیمونم ضربه خوردیم. من که از غریبه هام خوردم. نباید میرفتم. اما از یه طرف فکر‌میکردم بایدمیرفتم به خاطر خود اون ادم. دیگه همینه دیگه. دیگه همینه.  بعضیا میگن باید پشت ادم باشن حامی باشن. ما همیشه با جمعیتی که روبروتن قاطین. اونم اولین نفر. 



شاید دارم چرت میگم. فقط مجبورم. فردا سر عقل میام. شاید درست شد. 

  • مائده