روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1464 : دلم میخواد خودمو بالا بیارم

حدودا یه ده خطی نوشتم از امروز.اما نذاشتم.  از جمعه ای که شاید میتونست معمولی باشه. اما خاله مرد. و من تمام روزو توی اون خونه با اون ادما بودم. فعلا نمیخوام حرف بزنم. فقط دلم میخواد امروزو بالا بیارم. خودمو بالا بیارم. تمام گذشته رو بالا بیارم. اما نمیشه. انگار هیچ راهی نداره در عوض تمام اینا انگار مثل سوزن توی بدنم فرو برن. تمام بدنم درد میکنه چرخشی. تمومی نداره. بغضی تو گلوم. ربطی به مرگ خاله نداره. هیچ ربطی. امروز یکی از مزخرف ترین روزهای زندگیم بود هیچی نخوندم. هیچی.

با بیخوابی چه کنم. دلم میخواد فردا صبح زود بیدار شم برم پیاده روی کتابمو بخونم. و انگار نه انگار این دنیا


دلم برای خودم میسوزه ...


شاید فردا بیدار نشم میترسم. باید فراموش کنم. کسی چمیدونه چقدر از این وضعیت متنفرم فقط میدونم توی منجلابش نباید فرو برم. فردا سعیمو میکنم باید بیدار شم.

  • مائده