روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1462 : اما بوواری و شارل بوواری

خب واقعا نمیدونم چی بگم.

این اولین تجربه ام. دارم فکر میکنم ایا تا حالا اینجوری با این لحن کتاب خوندم ؟؟ که راوی‌ داشته باشه؟ معلومه که نه فکر‌ نمیکنم احتمالا این اولین کتابی که از نویسنده ای کلاسیک میخونم و این واقعا مایه ابروریزی و خجالتم :/. تو بیان نمیگنجه وقتی بهش فکر‌میکنم از خودم متنفر میشم که اینقدر احمق بودم کتابای مزخرف خوندم. یعنی قبل از امسال قبل از کلاسای استاد. البته نه کتاب یادداشتهای زیرزمینی نوشته داستایفسکی یا داستایوفسکی‌نمیدونم کدومش دقیق درسته هرجا یه چیزی میگن اون اولیم بود که خب خیلی فرق میکرد. قشنگ میشه تفاوت رو فهمید با کتابای مزخرف و خب همزاد پنداری که ندارم و این خوبه البته طبیعی استاد میگفت هیچوقت با رمانهای بزرگ همزاد پنداری نمیشه کرد. هرچند خب ادم وقتی کتابو میخونه متناسب با اون قضیه ممکن واکنش نشون بده. والا اصلا انگار یجور عجیبی برام به نظر میاد همه چی طبیعی باشه ولی انگار اسطوره ای فکر‌کنم تو مقدمه مترجمم بود این ولی هیچ چیز عجیب غریبی نیست که بزرگ کنه ادم مطمئن ادمن!یعمی یه جاهایی انگار صدای راویرو بتونم بشنوم اما یه جاهایی کم میشه. مثل این فلیمای چیز. نمیدونم نمیدونم هنوز خیلی نخوندم. خب هر حرفی باشه همه راجع بهش زدن من چی بگم. اما از این که دارم میخونمش خوشحالم. جزئیات داره اما توضیح اضافه نیست.فکر‌ کنم مقاله مرگ موئلف بود یادم نی اون اون جلسه شاید باید بعدش بخونم دوباره. 


البته اینم هست که یه جاهاییش واقعا دلم میخواد ببندمو ادامه ندم. فکر‌کنم این خاصیت کتاب خوب باشه.  که بره رو مخت. یا اعصابتو خورد کنه یا اجت بگیره یا احساس کنی نمیتونی شایدم حتی از شوق و شعف


به نظر هر دوتا شخصیت خیلی ساده میان یا محیطبتعثش شده نمیدونم.