روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1458 : من در پناه پنجره ام. با آفتاب رابطه دارم.

بعد از ظهرا که میشه میام اینور تو پزیرایی این روزا زیاد کسی خونه نیست وقتی کسی نباشه نشستن کنار نورو پنجره رو مبل رو دوست دارم. مبل راحتی نیست اما زیادم بر عکس ظاهرش ناراحت نیست ! لم میدمو پامو رو صندلی میزبان بغلم که کجش کردم دراز میکنم. جاشونو عوض کردم اما فکر کنم با این که نا همخونی زیادی داره کسی نفهمید. خورشیدو توی خونه دوست دارم. بیرونم خوبه اگه کسی نباشه که معذب نشی به خاطر خوش بو شدن! دلم برای عکاسیم تنگ شد راه رفتن وسط نا کجا آباد میتونم تصورش کنم خورشید میخورد به صورتم. چه کیفی داشت. خب ما که مسافرت نمیریم چیزی که من دوست دارم اما خانواده خیلی زیاد در قید و بندش نیستن ولی در همین حد میومدن. شاید خیلی جاهای خاصی نبود. احتمالا زیاد از حد در دسترس و نزدیک اما من عشق میکردم. 


حتی نسیمم میاد. قبلا ها از تابستون بیزار بودم چون بیکار بودم احتمالا هیچ سرگرمی زیادی نبود حتی اگه کلاسی میرفتم جوری نبود خسته بشم. زندگی احمقانه ای بود. اما الان خب هر روزم تابستون از این نظر که ادم جایی نره حتی به اجبار با این که جمع رو دوست نداشتم ام بهر ز تو خونه بودن بود. حداقل خسته میشدی. الان اما کلی کار هست. احساس میکنم همین کنج دنیا برام کافیه. احساس میکنم عاشقشم تابستونم اگه فقط سرم به کار خودم باشه حتی اگه گرماش کلافه کننده بشه. 

  • مائده

فروغ فرخزاد