روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1457 : دوست های من

نمیدونم چرا نطقم کور میشه صبح ها دارم فلوبر رو میخونم. نمیتونین تصور کنین که چجوری. مثل یه استاد میمونه تفکراتش میشه جراغ راه بشه!!خب میشه از این توصیفات کرد. فقط میخواستم بگم چقدر دوسش دارم. این چیزایی که تو مغزشون میگذره انگار گروه خونیشون با تو یکی باشه. یعنی جوری که انگار واقعا میتونی ازشون یاد بگیری چرا بقیه نویسنده ها اینجوری نیستن. یعمی نه این که من چیز خاصی باشم خب من هرچی هستم از استادم هستم هرچی فکر میکنم انگار درراستای اون چیزاست با کتابها و اینجور ادمها که دقیقا انگار هم ارز یا نمیدونم چه واژه ای بگم میتونم انگار توی همون راه برم. چیزی که فکر میکنم درسته شاید من هرگز مثل این آدمها نشم و این واقعا باعث تاسف ام مهم اینه توی این مسیر برم و ببینم این ادمها چجوری فکر میکنن. نگاهشون دیدشون چجوری بوده انگار چشهای اونها جای چشم های من قرار بگیره مهم نیست من چیزی نباشم این خودش سعادتی که بتونم به درکی از چیزی که اونها تجربه کردن فکر کردن از دنیا از زندگی دارن برسم. ادم وقنی میخونه احساس میکنه تنها نیست. انگار  از اول با این آدمها اشنا بوده. در واقع من فکر میکنم دوستای زیادی دارم. در مقابلشون اتفاقا ساکتم بیشتر ازشون یاد میگرم گاهی حرف مینمو نظرمو میدم و درگیر حرفا و تفکراتشون میشم اونا منو با خودشون میبرن چیزای زیادی نشونم میدن. از آدمایی که نمیشناسم حرف میزنن. دوستای من آدمهای با شعورین درگیریاشون پوچ و تهی مغز نیست کن در برابرشون خیلی کوچیکم. اما اونا براشون مهم نیست. اینو مدام تو سرم نمیکوبن در عوض بهم شهامت میدن که میتونم کار کنم و بزرگ بشم. اونها منو بزرگ میکنن یعنی من باهاشون بزرگ میشم. نگاهم عوض میشه اما. در نهایت کاری میکنن نگاه خودمو داشته باشم توی ناخودآگاهم آموزشهاشون رسوخ میکنه. من چقدر خوشبختم این آدمهارو میشناسم. ما زیاد شاید همو نمیبینیم. اونا شاید جای دیگه ای زندگی میکردن. اما نوشته هاشون از تاثیراتشون کم نمیکنه.  

به نظر خیلی خیالاتی میام. اما اینا واقعی. 


بگذریم تموم که شد شاید دوباره سریع از جایی که صبح شروع کردمو بخونم. نمیتونم صبر کنم و یا بخوام بنویسم این وقفه میترسم حواسمو پرت کنه. با این که دلم نمیخواد تموم بشه ولی چاره ای نیست. مادام بوواری منتظرم. اما هنوز نه. 


اغا نمیدونم چه سادیسمی اصلا شبکه اجتماعی قفل بودنش مضحک. اخه من که چیز شخصی نمیزارم دلم میخواد از کتابایی که میخونم یا راجع به نویسنده ها بزارم. البته نه به عنوان سرگرمی یا مثلا تیریپ ادبی برداشتن اما فکر میکنم بی تاثیر بد نیست. نه خیلی دور نه خیلی نزدیک. 


احتمالا در تاثیر حرفهای فلوبرم که درمورد اساتید بزرگ میگه!