روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1453 : نامه گوستاو فلوبر

حقیقتش اینه ترسیدم تمام چیزی که توی ذهنم اومده  از خوندن این نامه ها یا در واقع یک نامه بلند درست شده از ترکیب تمام نامه هاش به لوییز کوله ـ که از روی نقاشی که ازش توی کتاب هست میتونم تصور کنم چقدر زیبا بوده ـ فراموش کنم و نتونم اونجوری که الان تو مغزم اومده بگم چقدر فوق العادست و برام این آدم چجوری میاد. برای همین اوندم مطلب بنویسم و دیدم ده تا مطلب در طول روز رو گذاشتم در نتیجه رفتم خریدم ده تا دیگه یعنی تا سال دیگه روزی بیست تا. خب برای منی که مینویسم به نظر واقعا ده تا کم بیاد گاهی اوقات. 

خوند این نامه ها یه نامه است اما دم انگار بتونه تشخیص بده. هرچند دوست داشتم کامل کامل بخونم. نوشته ها حرف ها اندیشه هایی که فلوبر توی مغزش داشته. این ادم واقها به این چیزا فکر کرده. چقدر جذابِ. چقدر‌حیف که امروز خبری از نامه نگاری نیست. و مردم مجبورن حرفاشونو کوتاه کوتاه به هم بزنن. چقدر بده این دنیا به نظرم حتی اگه شبکه های مجازی هست معمولا حتی حوصله ی خوندن چند خط حرف از همو ندارن. اما من عاشق خوندنم. نوشته های فلوبر مثل اینه به وب شخصیش دسترسی پیدا کرده باشم. اخ که چند وقت وبی نخوندم. این روزا کسی رو ندیدم که بنویسه از دغدغه ها کتابها فکر ها زندگی هرچی شایدم باشه ولی دور از من.و همخونی چندانی باهام نداشته باشه هرچند‌که هستن ادمایی اما کمن یا دیر مطلب میزارن. 
وقتی اینو میخونم فکر میکنم که انگار یواشکی به اندیشه های شخصی کسی دست پیدا کرده باشم. و اون برای یک نفر مختص نوشته بوده ایا فکر میکرده فلوبر که یروزی این نامه ها توسط ادم های دیگه خونده بشن؟ فکر‌نمیکنم. با این حال زنده بودنشو میتونم تجسم کنم. احتمالا انتهای کتاب زار زار گریه کنم. بعضی تیکه هاش خیلی بامزه ان. بعضی مثالها واقعا خنده ام میگیره. بعضی جاها درکش میکنم میتونم بفهمم وقتی میگه که چه عذابو دشواری رو تجربه کرده. این که چقد کند بوده چقدر خسته شده نا امید شده. من توی عکاسی اندازه خودم اون که فلوبر بوده. مثل جمله خودش شد. جمله ای که د مورد گوته گفته بود. یعنی فکرشو میکرد کسی این جمله رو در مورد خودش بگه؟ نمیدونم. ادم معمولا به این چیزا فکر نمییکنه چون هیچوقت نمیبینه در زمان حیاتش اما فکر کنم شاید فکر کرده باشه. حقیقت اینه میتونم خودمو مخاطب قرار بدم. من عاشق خوندن نامه هام. انگار کسی اینجوری مستقیم باهات حرف بزنه. به نظر خیلی لذت بخش میتونم به لوییز کوله حسودی کنم :دی مثلا اینجوری براش مینویسه : « باید عاشقت بود که امشب برایت نوشت، چون از پا در آمده ام... هرچند چیزی برای گفتن به تو نداشتم ، با این حال دلم میخواست که این چهار صفحه را برایت پر کنم، و چون عاشق هستم ، کاملا به جاست که به خواب نروم بی آن که برای تو نوازشی بفرستم، بوسه ای و تمام افکاری که برایم باقی میمانند.»

این نامه خیلی چیزا برای گفتن داره. مثلا یسری عادت یا حالت هایی که نویسنده بهشون دچاره همه ما از این چیزا داریم اما خب در مورد این شخص خاص شاید برای ما هم عادت هامون به نظر معمولی میاد روزی برای آدم های دیگه جذاب بیاد یا عجیب یا مثل من ذوق زده بشه کسی. مثلا این جایی که میگه :« گلویم خراشیده از بس تمام طول شب ، بر حسبِ عادتِ اغراق آمیزم ، در حال نوشتن فریاد زده ام.برای این که نگویند من هیچوقت مشقِ نوشتن نمیکنم ، گاهی وقت ها چنان برای نوشتن تقلا میکنم که لازم میشود قبل از خواب ، دو سه فرسخ پیاده روی کنم. » فکرشو کنین فریاد حتی اگه اغراق امیز باشه تزه جلوتر خیلی چیزای جالب تری هست. تمام حس هایی که موقع نوشتن بهش دست داده این که مثلا در طی یک هفته فقط یک صفحه بنویسی. حتی اون فکرش درگیریش نمیدونم چجوری بگم. شناختن ادمی که ندیدیش کاش هنوزم میشد اینجوری بود. امروز واقعا ادمها کم مینویسن دقت کردین؟ چقدر بده که مثلا روی نامه نیست ما دیگه جز کتابها نوشته های همو از روی کاغذ نمیخونیم حرفامونو. همش توی این گوشی. فکر‌کنین روزی اینم نباشه و مطالب رو هوا باشه. بیچاره اونا دیگه چه لذتی رو از دست دادن. این که ما دستخط همو نمیخونیم خط نمیزنیم. هیچ اثری ازمون نمیمونه. اینه شاید چیزهای کوچیکی‌باشن اما این که واقعا حوصله خوندن حرفای همو نداریم یا کوتاه کوتاه خیلی ستم. گاهی که همینم نیست. نمیدونم من اینجوری فکر‌میکنم شاید من وضعیتم اینه. احتمالا بقیه خیلی بیشتر با هم حرف بزنن اما این تجربه منه. این که حوصله ادما کم شده. به هر حال خوندن این نامه مثل خوندن یه وب لاگ هم میتونه باشه اگه بخوام با زمان خودم تصور کنم. نه این نوشته های کوتاه کوتا بعضیا یا کپی پیست کردناشون ها چیزی که میتونی فکر‌کنی طرف چه فکری داره چه شخصیتی داره. روح طرفو میتونی ببینی. دغده اش هدفش ارزش هاش تلاشش. چقدر دلم تنگ شده بود برای وب خونی.  بعضیام مینویسن اما انگار از فیلتر میگذره حرفاشون بدون نقاب نیستن. وقتی مطالب نوشته شده وب های قدیمی رو میخونم گاهی پیدا میکنی وقتی سرچی میزنی که دیگه اون ادما نیستن غمگین میشم. یعنی اون ادم کجاست چرا یادش رفته. اون وب ه مطالب مورد نیازتو شاید داشته باشن شاید بتونی اون شخص ناشناسو بشناسی ولی مثل گورستان میمونن. کم کم همه میچسبن به دنیای واقعی. کاش هنوز نامه نگاری بود اکه دست کشیدن از این فضای مجازی بود. باز کسایی که دفترچه خاطرا دارن به نظرم یک هیچ جلوان من که اینجا مینوسم ولی حب شاید همه نخوان بی نقاب کسی ببینتشون حداقل خودشون خودشونو ببینن. هرچند نوشتن انگار زمان میخواد تا اخت بشی. خب دیگه خیلی به حاشیه رفتم.

اقا من یاد خودمم میوفتم مثلا میگه که از کندی هایم خسته شده ام. میدانی هفته‌ی پیش چند صفحه نوشته ام ؟ یک صفحه و آن هم به نظرم خوب نمیآید. عبوری سریع و سبک لازم بود ، در حالی که من به کندی جلو میرفتم! چه دردی می کشیدم ! در طول سه روز ، روی تمام اواثیه ام و در تمام حالت های ممکن غلت زدم تا چیزی برای گفتن بیابم! لحظه های مشقت باری هست که در ان رشته پاره میشود و به نظر میرسد کلاف از هم باز شده است. »  میبینین چجوری. اگه دو روز دیگه منم این جزئیاتو نوشتم تعجب نکنین ! نه اینجوری اما خب من میتونم تجسمش کنم هنوز اون فشار و زوری که برای نوشتن پایان نامه میکشیدم توی جونم هست آخرشم که افتضاح شد.نه این که م نمثل فلوبر باشم اما جون کندنشو میفهمم یه ذره اشو حداقل. وقتی کتاب مادام بواری رو بخونم قطعا ارزش کارش دستم و میدونم چقدر براش مهم بوده دغدغه اشو داشته قول میدم واو به واوشو لمس کنم. این رنجی که کشیده نباید با خوندن سطحی و سرسری روبرو بشه. در مورد همه کتابها ولی متاسفانه بعضی وقتا شاید ماها حتی این کتابهای خوبم در برابرشون مثل خواننده کتابهای پرفروشو بی مغز باشیم. منم توی انتخاب عکسام ظاهرا یک رگ فلوبری دارم که در حال جون کندنم. نمیدونم چرا اینجوریم. هرچقدر هم پشت گوش بندازم هیچ تغییری نمیکنه. وسواسه توی انتخاب اشتباه. تا صبح که بیدارم میشینم پاش میشه خوب جدا و انتخاب کنم؟ من طاقت نیاووردم یه کپی گرفتم از کلشون.
خب بسه دیگه یه ذره دیگه میخونم شاید تا صبح قسمتهایی که باهام جور بودنو پست کنم.

کتاب نوشتن مادام بووآری ، گوستاو فلوبر ، آندرو ورسای، ترجمهٔ اصغر نوری ، نشر نیلوفر

بزارین عکس دست نوشته اشو بزارم.