روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1447 : نیست به همین سادگی ناپدید شد...

فکر کنم اون برای همیشه رفته. همه جا سوت و کوره. هیچ صدایی نمیاد. هیچ حرکتی نیست . توی این دنیای مجازی دیگه دلخوش چی میشه بود. من موندمو حالی که نمیتونم به زنجیر بکشمش. و راستش دیگه نمیخوامم این کارو کنم. اینجا ، واقعیت ، در واقع هیچ چیز خوب نیست ، اینجا ، دنیای مجازی، حقیقتِ واقعیت مثل پتک کوبیده میشه تو وجودم. همه چیز در ظاهر مثل همیشه‌است. یه حفره تو وجودم هی خالی و پر میشه. اشکی که بی اختیار تو چشم ها حلقه میشه. دردی که مدام تو جونم منتشر میشه وقتی از شدتش کم میشه دوباره با شدت تکرار میشه. عجیب تجربه جای خالی کسی که شاید در واقعیت هرگز نبوده باشه. به زنجیر نمیکشم این حالو. باید منو نابود کنه. باید زجر بکشم.اون ناپدید شده اما هنوز هست. اثراتش موندگارن.



من ناخودآگاه کار بدی کردم امروز.  خشمگین شدم. فکر‌نکنم هیچوقت ازش خلاص بشم. از این تصویر. میگم تقصیر من نبود. اما من انجام دادم. از خودم متنفرم. از خودم که گاهی اختیارش از دستم در میره. تز آدمای اطرافم. از همه چی. زندگی جریان مزخرفی. به قول فلوبر« زندگی قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در آن نباشی.» توی کتاب نوشته این تضاد فلوبر بوده. جایی اینجوری میگفته جایی ناسزا میگفته به زندگی و جایی آرزوی زندگی و تجربه مکانهای دیگه رو میکرده. این تضاد نیست. من میفهمم چی میگه.  حتی اگه همزاد پنداری برداشت بشه. زندگی‌ قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در اون نباشی برای من یعنی هیچ درگیزی با آدمای دیگه نداشته باشی. زندگی‌وقنی قابل تحمل میشه که بتونی به تنهایی زندگی کنی و وقتی به تنهایی سر کنی دیگه زندگی‌نیست. توی کتاب نوشته زندگی‌ از نظر فلوبر یعنی بودن. به طور تمام عیار. به نظرم یعنی اگه بخشی از خودت رو حذف کنی دیگه زندگی نمیشه. وقتی با آدما نباشی یعنی نیستی پس زندگی‌نمیکنی. برای همین اینجوری قابل تحمل میاد برای منم همینجوری.