روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1446 : نوشتن مادام بوواری

آثاری وجود دارند که مجذوبمان میکنند و آثاری هم هستند که مارا با خود میبرند؛ کتابهایی که مارا به بزرگ شدن وا میدارند و همینطور کتابهایی که مارا به تنهاییمان باز میگردانند. علاوه بر اینها ، اثری هم هست برای رویارویی ، کتابی که به ما وفادار میماند و صدایش در جستجوی دیوانه وارمان در جاده های زندگی همراهی مان میکند. 


حس میکند که میخواهد به نوشتنی دست یابد آنچنان که میداند بایدنوشت، حس میکند باید بر علیه خودش طغیان کند قسمتی از خودش را خفه کند تا اجازه دهد قسمت دیگر آشکار شود. 

 

سرطان تغزل وجودم را فرا گرفته بود، شما مرا جراحی کردید؛ این کار کاملا به موقع بوذ، گرچه من از درد به فریاد د آمدم.


او هوس های نویسنده ای را که میخواهد یکسر رمان نویس شود ترک میکند و به این ترتیب مطابق تعریف خاص خود ، پشت اثرش ناپدید میشود: حضور در آفرینش اثر « همانند خداوند در جهان ، حاضر در همه جا و قابل دیدن در هیچ کجا.


چرا هر قدر که احساس میکنم به استاد ها نزدیک تر میشوم ، هنر نوشتن به خودی خود به نظرم غیر قابل اجراتر می‌آید و بیشتر از پیش همه چیزهایی که به وجود آورده ام ، دلزده‌ام میکند؟


اگر به سبکی که د نظر دارم مینوشتم چه نویسنده ای میشدم. 

اکنون فقط این یقین ـ سَبکی « که آن را در دلم حس میکنم»ـ اورا سروپا نگه میدارد و به اپ اجازه میدهد که هر صبح پس از عذاب ها و آن حس طاقت فرسای ناتوانی که شب قبل طعم‌اش را چشیده است، دوباره متولد شود. ..


برای نوشتن یک صفحه پنج روز وقت صرف کرده‌ام !

چیزی که باعث میشود این قد کند جلو بروم ، این است که در این کتاب هیچ چیز از من گرفته نشده است؛ هرگز شخصیت ام تا این حد برایم بی ثمر نبوده است ... همه چیز ز سر است... چیزی که برای خودم طبیعی است ، برای دیگران غیر طبیعی ، عجیب ، خیالی ، ماورءالطبیعی و اسطوره ای به نظرم می اید.


احساس است که ایده را بر می انگیزد و آن را هدایت میکند.


دیگر خود نبودن بلکه جریان داشتن در همه آفرینشی که از آن حرف میزنیم. 


این کتاب یه چیز عجیبی.اصلا این ادم یه چیز عجیبی. حقیقت اینه خیلی دلم میخواد بزارم همه شو شاید!. از این که اینقدرر دیر دارم میشناسمش ناراحتم و از این که بالاخره میتونم بخونمش خوشحال. این موهبتی برام. اگه کتابخون نمیشدم اگه دنبال نمیکردم حرفای استادو شاید هرگز نمیتونتم تجربه کنم لمس کنم بشناسم این ادمارو. دنیای کتابها و نویسنده ها. ادم خودشم میشناسه. من یاد عکاسی و کار خودمم میفتم همزاد پنداری نیست. ثنمیدونم چجوری بگم.دوباره باید این حرف کافکارو بنویسم که میگفت : «از چهار آدمی ‌که احساس می‌کنم در واقع خویشاوندِ خونی من هستند، گریلپارتسر، داستایفسکی، کلایست و فلوبر فقط داستایفسکی ازدواج کرد و شاید تنها کلایست که در هجومِ تنگناهای درونی و بیرونی خودش را به ضربِ گلوله کُشت، راهِ چاره را یافت.» باید بیشتر بخونم من خیلی عقبم از گوته هم گفته بود که من نخوندم. 


اینها تکه هایی از مقدمه کتابن نوشته ی اندره ورسای. کتاب نوشتن مادام بوواری، گوستاو فلوبر، نشر نیلوفر