روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1443 : اتمام کتاب بر سر نقد هنری چه آمد؟

خب این کتاب بر سر نقد هنری چه آمد؟ نوشتهٔ جیمز الکینز، ترجمهٔ مهسا فرهادی کیا ، نشر حرفه نویسنده هم تموم‌ شد. خیلی سریع خووندمش اما منظورم سریع تموم کردن نیست ذهنم میپرید نمیدونم حواسم کجا میرفت در نتیجه تیکه تیکه سریع میخوندم بعد مکث اگه درست نخونده بودماز اول و بعد ادامه.بعضی جاهام از دستم در رفت. مطمئنن بار دوم اینجوری نیست. تر کتابی بود فکر میکنم توی این زمان همینجوری میشد. نمیدونم چرا اینقدر بد شدم. حتی موقع دیدن عکسام هم همینجوری بودم. نمیتونستم طولانی مدت تمرکز کنم. همشم به خودم میگفتم چه کاری بود کردم که همه رو هم جمع شدن. ام باید یاد بگیرم شاید فردا درست بشم. از دیروز فشار روم بود. برگردیم به کتاب نمیدونم راجع بهش چی باید بگم. میتونستم خیلی چیزا یاد بگیرم. شتیدم یادگرفته باشم. به نظرم اول از همه برای متنقد بودن باید نبوغ داشته باشی. خدایی کسایی که مینویسن یعمی من قبولشون دارم تو همینجا به نظر نابغه اند. من خودم هیچوقت نتونسم متنی جدی بنویسم. اینقدر خب شتید خوب نباشم. احتمال اگه منتقد قرار بود بشم همه خصوصیات بدی که توی این کتاب نوشته رو داشتم. به نظرم اگه مقاله ای بخونم شاید به یسری چیزا توجه بیشتری کنم. یسری چیزاشو سر مقد عکس به خاطر دارم که استادم گفته بود. نقد عکس کودلکا. یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت میبینین. پرید. اه. بیخیال. احتمالا توی فکر‌کردنمم شاید وسواس بیشتری پیدا کنم حداقل توی فکر خودم در مورد چیزایی که میبینم میخونم شاید کارای عکاسا. شایدم نه. به هر حال با چیزایی که خوندم مطمئنم خیلی راه درازی داره برای این که اتفاقی رخ بده شاید بقیه جلو باشن ولی برای منی که خیلی وقت نیست شروع کردم نمیشه زمان کمتری رو شاید گفت. اینقدر منتقد شدن دور از ذهنم که حتی نمیتونم تصور کنم شاید خوش خیالی باشه فکر کردن بهش ترجیه میدم بهش فکر نکنم شاید چون دلم نمیخواد نصف نیمه باشم. دلم صد درصدی رو میخواد یا حداقل بالای  هفتاد که تی یکی حالا حالاها اندازم نمیتونه بشه با این حال کاری که الکینز میگه و قبل از اون استاد گفته بود انجام میدم. بله سعیمو میکنم دیگه هرچی شد. وقتی همچین چیزی باعث این میشه که بتونی یه منتقد درست حسابی بشی قطعا تاثیرش رو کل زندگی هست البته که اینو از قبل میدونستم. یعنی استاد گفت. توی همین یک سال هم رشد فکری زیادی به خاطرش داشتم. مطالعه ی پیگیر و دست نکشیدن ازش. هرچند‌که کوتاهیم خیلی داشتم. 

الکینز توی آخرین پاراگراف میگه : « هر نویسنده ای ـ مهم نیست با چه نیت و هدفی ـ میبایست یک فهرست کتاب نا محدود داشته باشد و در جریان هر مقاله و اظهاز نظر مرتبطی باشد. ما می‌بایست آنقدر بخوانیم تا چشمانمان تار شود. این خواندن هم می‌بایست بلند پروازانه باشد ـ مانند نوشته های گرینبرگ و آدورنو ـ و هم بدون تبعیض قائل شدن ، آثاری که در حالت عادی از آنها فراری هستیم را هم بخوانیم. 


شاید فردا دوباره بخونمش. نمیدونم.