روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1441 : چقدر نقد نوشتن سخت...

کلا نوشتن سخت. من که هیچ امیدی به خودم ندارم فقط فکر کنم کمکم کنه بتونم تشخیص بدم اونم شاید تازه اگر بنا به این باشه که به قصد نوشتن بخونم احتمالا دیگه توی وبم هیچی نباید بزارم چون پر از ایرادو مشکلم :((((( شایدم به مرور شاید بیست سال دیگه بشه فهمید و یاد گرفت. 

فکر میکنم روزی اگه برسه که تصمیم بگیرم دیگه هرگز توی این وب ننویسم اون روزی هست که تبدیل شدم به آدمهای بیرونی. منطقی بدون فکر کردن به اون چیزی که واقعا درونم میگذره احتمالا اینقدر درگیر بیرون شدم که اینجا اهمیتشو از دست بده شایدم نه مطالبمو جای دیگه ای خالی کنم. کی بود میگفت احتمالا من هم تبدیل میشم به ادمی منطقی و احمق. کاش هرگز اون روز نرسه. کاش اینجا همیشه کنج دنجم بمونه. جایی که من هرچقدر بد خودمم. خودمم. درست این فاصلهٔ بیرون و درون کم شده این روزا اما خب معمولا بیرون از اینجا نمیشه یه چیزایی رو گفت نه که نشه اما خب یسری چیزا رو انگار فقط بشه نوشت. اخه من به کی برم بگم مثلا نورو میخواستم بگیرم بازیگوشی میکرد از دستم در بره. دستمو زیرش نگه داشتم گرفتم جاری شد میخواسنم باهاش پرواز کنمو برسم به آسمون. کی تو دنیای واقعی من هست که بگمو اون بفهمه. هیچکس در واقع هیچکس. (جز کسایی از دنیای واقعی که شتید اینجارو بخونم مثلا مها) شاید اونا هم درون خودشون به خیلی چیزا فکر کننن اما جرئت بیانشو نداشته باشن حتی جایی شبیه اینجا. شایدم مقدماتی میخواد. جلو کی میتونی بدون زره خودتو نمایش بدی ذهنتو اشکار کنی که آسیبی بهت نزنه؟ که جای زخماتو یادت نیاره که روشون ضربه نزنه. البته این مسئله مهمی نیست من اعتقاد دارم این ادما رو بشناسی بهتره که باهاشون خداحافظی کنی. شاید خیلی از اشناها اینجارو بخونن یا پیدام کنن من مشکلی ندارم دلم میخواد همین منو ببینن. اما واقعیت اینه توی دنیای واقعی همه بیش از حد منطقین. انگار تصور نداشه باشن یا انگار دنیا براشون اسباب بازی باشه نمیگم همه تو زندگی من شاید همون معدود افراد اونجوری نباشن در حد شاید شاید سه چهار نفر. دو تارو که مطمئنم. از این ادما شاید باشه زیاد تر ولی احتمال من نشناسم. اکثریت در‌گیر زندگی‌روزمره اند حوصله شنیدن تورو ندارن. نه که نداشته باشن اونا احتمالا توقع داشته باشن بری بهشون بگی لقمه رو بزاری تو دهنشون. 

کاش احمق نشم. منطقی نشم. تا اخر به نظرم هرچیز بعیدی ممکن بیاد. رویاهام حتی اگه مطمئنم واقعی نیستن برام مثل تجربه های واقعی بمونن. کاش با کوچکترین چیزا به وجد بیام. حتی کاش اشتباه کنم ولی بفهمم. زندگی خیلی کسل کننده و حوصله سر بر میشه اگه به قول شازده کوچولو تبدیل بشی به آدم بزرگ. رنگا انگار اهمیتشونو از دست میدن. صداها شنیده نمیشن. هیچ چیز زیبای جدیدی وجود نداره. تفاوتی بین بید مجنونو چنار نیست. انگار همه چی کلی میشه درخت گل غذا. دلم میخواد دنیارو جزئی تر ببینم. 

مثلا قرار بود از چیزی که خوندم بنویسما. هنوز تموم نشده. بعدش شاید. 



البته یه مشکل اساسی رو یادم رفت بنویسم. من کلا خوب حرف نمیزنم. البته بهتر شدم خیلی بهتر شدم. شاید خیلی طول بکشه با ادما راحت بشم. ارتباط برقرار کردنم سخت.  شاید اگه راحت میتونستم روبرو بشم با ادما اینقدر ناراحتو معذب نبودم. شاید حرف زدنم اسون بود شاید اگه مطالب از ذهنم نمیپریدن همه چیزو جای نوشتن راحت به زبون میاووردم. مشکل منم هستم. اینجا شاید بقیه چه غریبه چه آشنا میتونن منو بشناسن مهم نیست منو میبینن یا نه. یا من خوب به نظر بیام یا بد. مهم اینه سعی کنم که هرچی که هست شایذ پنهان نبوده نقابی نباشه. راحت نبودن من به خاطر دورویی نیست. خیلی سعی کردم تغییرش بدم. اما دقیقا همون موقع بود که ادمی بودم جز خودم. وقتی سعی کردم خودمو قبول کنم هرچی که هست به خاطر بقیه نقاب نزنم. این شدم. ادمی که از ادما دوره خیلی جور نمیتونه بشه افراد زندگیش محدودن. هر بارم که اومده ارتباط برقرار کنه انگار بدتر شده همه چی. شاید به ادما اعتماد نداره شاید میترسه. نمیدونم. همه اینا به تربیتو دوران زندگیم تا الانو عاداتمو اینا هم بر میگرده.  شایدم همه اینا چرتن

بعضی وقتا واقعا دلم میخواد ارتباط برقرار کنم حرف بزنم اما نمیتونم همیشه شکست میخورم. بیشتریا شاید فکر کنن چقدر ادا در میارم یا خودمو میگیرم. مردم معمولا منو جدی نمیگیرن. خب خق دارن. ادمای درست حسابی کجا اینجورین. 

  • مائده