روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1435 : نوشتار بدون خواننده...

کتاب بر سر نقد هنری چه آمد ، نوشتهٔ جیمز الکینز ، ترجمهٔ مهسا فرهادی کیا ، نشر حرفه نویسنده رو شروعش کردم. 

اصلا ایده ای نداشتم که قراره با چه چیزی روبرو بشم اما مقدمه ی مترجم متوجه‌ام کرد که در مورد چی هست و چجوری. و بعد هم مقدمهٔ نویسنده بر ترجمهٔ فارسی که توی کتابهای دیگه هم بود. سفر به ایران الکینز هم برام جالب بود و البته درک این که هنر ایران اون هنری نیست که در سطح بین المللی نمایش داده میشه.

کتاب کلا چهار فصل هست. و در ظاهر خیلی حجیم نیست. فکر‌میکنم خب با توجه توضیحاتی که از مهسا فرهادی‌کیا خوندم فکر میکنم درست هست که ما هم شاید دچار همون گرفتاری هستیم که الکینز متوجه شده و آرمان اصلاح نقد هنری رو در سر داره و بهش فکر‌میکنه. و خوندن این کتاب به نظر ضروری بیاد برای این که شاید بفهمیم جریان از چه قراره و شاید با همین فهمیدن تغییری بشه ایجاد کرد یا همین که بفهمیم دست برداریم یا اگه کرتبط هستیم سعی کنیم انجام بدیم هرچند اصلا کار اسونی فکر نمیکنم باشه. اما مثل هر کار دیگه ای باید تلاش کرد.


فصل اول با همین عنوان نقد هنری : نوشتار بدون خواننده شروع میشه. الکینز میگه نقد هنری در زمان حال گرفتار دو تا وضعیت هست یک این که خیلی پر رونق و تعداد زیادی نوشته میشه آدمهای زیادی روز به روز بهش جذب میشن. انگار که در حال شکوفا شدن. دوم این که خب با این همه تعداد تکثیر زیاد و همه جا بودنش خیلی دیده نمیشه. خواننده نداره یا اگه خوانده بشه مخاطب خیلی بی توجه و انگار بدون این که واکنشی نشون بده ازش عبور میکنه. شاید توی هاطرش نمونه اگه فرد نویسنده باشه ارجاعی به این مطالب و نقد هایی که توی روزنامه کاتالوگ ها هست نکنه و فقط به منابع مشخص که سرشار ز منابع تاریخی مشخص هستن رجوع میکنن. در واقع تمام مقالات چاپ شده توی روزنامه ها کانالوگ ها و جاهای دیگه به قدری زیادن که کلا بعد یه مدت شاید فراموش بشن و خب هیچ جا هم ثبت نمیشن انگار که هیچوقت نبودن. 


اول اینو تایادم نرفته بنویسم. این وضعیتی که از نقد گفت اینکه ما به میزان خیلی زیادی نقد هنری داریم همه جا اما مخاطب اینقدر بیتوجه که شاید ماه ها و هفته ها بگذره متوجه نشی کسی خونده حکایتش توی عکاسی هم هست. هم از این نظر که عکاسی همه گیر شده. هر جا رو میبینی نمایشگاه عکس هست اما چقدر واکنش نسبت بهشون دیده میشه؟ تقریبا هیچی ! و اگه در مورد آثاری باشه خب هنرمندای قدیمی تر و جا افتاده تر باشن نهایتش همش تعریفو تمجیدو به به چه چه و توصیف از کارنامه کاری طرف. اگه به نفعشون باشه یا مزه اش به دهنشون خوش بیاد چه بسا که خیلی وقتا سکوت شده. هیچ حرفی زده نشده ام همیشه جایی در رفته از دستشون که میخواستن ببینن اگه اون هنرمند چند سال کاری ارائه نداده الان چه وضعیتی داره یا چرا اینجوری وقتی ارائه بده توی ایران خودشونو میزنن به اون راه و تظاهر میکنن براشون مهم نیست. اگه حرفی بزنن اگه نشستی چیزی باشه طرف حضور پیدا نمیکنه سر فرصت صداشو گوش میکنه اون تفکراتی که نمیدونم از کجا اومده رو مینویسه که ربطی به حرف های زده شده نداره. من برای همه اینها مثال دارم. مثلا کتاب فراموشی فرشید آذرنگ ،اگر تو مرا نبینی شهریار توکلی، دربارهٔ بیداری ایدین رحیمی پور آزاد ، از ناپدیدی سماء صالح زاده . جلوی خود من یکی از اساتید وقتی یکی از بچه ها از کارش و از استاد آذرنگ حرف زد جوری برخور کرد انگار این ادم وجود خارجی نداره یا اصلا انگار حرفی نشنیده ! من واقعا اون لحظه تعجب کردم که فازش چیه ؟! چون اون شخصی که حرف زد فکر‌میکنم یه مقایسه کرده بود از کار خودش سر اون کلاسا.

 توی نقد همین شاخه عکاسی این مشکل توی ایران هم هست که بالا نوشتم الکینز جلوتر میگه که نقد هنری تا قبل از زمان حال یعنی در نیمه ی اول قرن بیست ( حتی قبل تر هم شاید به نظر من) وضعیت خیلی متفاوتی داشته :« بیشترین دغدغهٔ منتقدان هنری در ان زمان ، مسائل مربوط به تاریخ هنر از جمله تاریخ حرفهٔ خودشان بود. در نتیجه این منتقدان معمولا در ابعادی وسیع تر می اندیشیدند؛ یعنی این که داوری های خود را در موارد مختلف با یکدیگر‌مقایسه کنند یا این که تفاوت میان جایگاه فکری خود با سایر منتقدان بررسی کنند. ... مسئله ی قضاوت د میان هم نسلان بل ( کلایو بل منتقد هنری انگلیسی) به شکلی جاه‌طلبانه تر و در قالب مقایسه هایی کلان تر مطرح میشد. این درحالی است که منتقدان معاصر معمولا تمایلی ندارند که فراتر از محدودهٔ نمایشگاه مورد نظر یا اثر هنری خاصی که در دست دارند فکر کنند، آنها طوری مینویسند که گویی تفکری خلاق و خارج از مرسومات کلیشه ای ندارند. مجلات لوکس معمولا این پیام غیر علنی را به منتقد میدهند : اظهار فضل نکن ، از موضوع اصلی دور نشو و به آن بچسب.» بله قضاوتی صورت نمیگیره همونجور که توی این فصل الکینز مینویسه منتقدا درگیر توصیف هستن. هیچ جانبداری نمیکنن توی نقدشون. مقایسه یا یا قضاوت یا تفکری که در مورد تاریخ حرفه خودشون ندارن  . در واقع اصلا تفکرات خودشونو انگار ابا دارن که بیان کنن مقایسه کنن روبروی هم قرار بردن حتی آثار تولید شده قبل رو زیر سوال ببرن. یا تفکرات خودشونو در مورد اون اثر به خصوص بیان کنن نه البته بدون استدلال. ولی انگار یه منفعت طلبی توی این سکوتشون به نظر من هست. شایدم ترس و یا همون حرف الکینز که : « از این که به طور جدی به تفکری خاص متعهد باشند شرم دارند.»

این مسئله رو که شرم دارن افراد به تفکر خاصی متعهد باشد حت تفکرات خودشون مطمئنن خیلی دیده میشه. حتی توی یسری اساتیدی که قطعا شاید جایگاهی برای خودشون دارن. یادمه ترم هفتم که بودم یه نشستی برگزار شد توی خانه هنرمندان با حضور اقای مهاجر و آقای نجم آبادی. تنها باری بود که من پای حرفهای این اساتید بودم توی کلاساشون حضور نداشتم اما همون موقع باید بگم واقعا نا امید شدم چون که  حتی وقتی پرسشی که میشد هیچ جواب قطعی ندادن به خصوص به سوال رو خیلی خوب تو ذهنم هست هم این که وقتی خواستن حرف بزنن و صحبتی کنن و شروع کنن با تاریخ هنر ایران فکر میکنم شروع کردن این که مثلا ناصرالدین شاه مثلا عکاسی رو آغاز کرد یسری حرفهای کلیشه ای که توی همه کتابها هست. همین. من نمیدونم توی کلاسها چجوری و راجع به چی حرف میزنن قضاوت من بر اساس حضورم توی اون نشست بود که علنن احساس کردم وقتم تلف شده و هیچ در واقع دانشی به من اضافه نشد و درگیرش نشدم. چرا باید اینجوری باشه؟ اکه این اساتید صحبت میکنن توی کلاسهاشون چرا تو یه مکان عمومی حرفی نمیزنن و انگار اومده باشن مصاحبه یعنی دغدغه ای ندارن یا میخوان ازشون فقط اسم باشه و یسری کار هیچ نمیدونم چجوری بگم . یاد این حرف بودلر افتادم که میگفت :  «همهٔ شاعران بزرگ به طور طبیعی و مقدر منتقد می‌شوند. من دلم به حال شاعرانی که تنها با غریزه‌شان هدایت میشوند می‌سوزد: من شخصیت آن‌ها را ناکامل میدانم. اما شاعران بزرگ وقتی لازم می‌بینند دربارهٔ هنر خود به زبان استدلالی سخن بگویند تا قوانین ناشناخته‌ای را کشف کنند که آثارشان را مطابق آن‌ها آفریده‌اند ، و از این مطالعات قواعدی را استرخراج کنند که هدف عالی‌شان خطا ناپذیری در آفرینش شاعرانه است، ناگریز بحرانی روی میدهد.» 

چیز دیگه ای که موقع خوندن این فصل یادم اومد با این حرف الکینز که نقد هنری توی دانشگاه و فضای آکادمیک هیچ شاخه و کرسی نداره و هیچ مرکزی نیست که بتونه بر اساس اون خودشو تعریف کنه و اگر داشت وضعیت بهتری بود. و اگر منتقدهایی هستند به عنوان منتقد هنری اموزش ندیدن هیچوقت. میگه :« مسئله اینجاست که هر رشتهٔ آکادمیک در کنار تمامی تضاد ها و دشواری های مهار نشدنی که در درون خود دارد بر فعالان حوزهٔ ی خود دو نوع فشار خاص وارد میکند : نخست آگاهی از حضور و نظر همکاران . دوم القای حسی از آگاهی دربارهٔ تاریخچه ‌ای از تلاش هایی که دیگر فعالان این رشته در گذشته انجام داده اند. دو حسی که هم اکنون به طرزی تماشایی و عجیب در حوزهٔ نقد هنری امروز غایب است.»

 من یاد اولین نشست اولین دوسالانه ی عکس دانشگاه تهران افتادم. با سخنرانی فرشید آذرنگ. استاد بخشی از حرفهاشون راجع به نقد بود و کتاب تری برت. این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» این همون حرف بعد از مسئله ای پیش میاد که ما بعد از حرف الکینز باهاش مواجه میشیم. ما نقد عکس داریم اما استاد نقد عکس درستی نداریم که آگاه بشه. البته من استاد آذرنگو در این زمینه واقعا قبول دارم و موضع امو همینجا مشخص میکنم. این شاید اولین کاری که شاید قبل از خوندن حرفهای الکینز هم انجام داده بودم این که به طور جدی متعهد به تفکری باشم و ازش شرم نکنم یا خودمو به خاطر منفعت طلبی یا بلاتکلیفی که بعدا ممکن چی بشه پنهان نکنم. و این که برای یه منتقد درست حسابی بودن باید کار کرد. این حرف اقای آذرنگ که اینجا همه یکی دوتا مقاله مینویسن و بعد خیلی راحت میان در جایگاه استادی قرار میگیرن یعنی این که هیچ دانشی این افراد ندارن. نقد چیزی نیست که یکی دوروزه بشه انجامش داد. حرفی که توی مقدمه خوندم از نتیجه گیری حرفهای الکینز که فرناز فرهادی زده اینه که :« این جایگاه بلند مرتبه و پر اهمیت بدست نمی‌آید مگر با کسب دانش و مطالعه و تعمق و بلند پروازی که منتقد در آن جایگاه و اهمیتحرفهٔ خود  ا به عنوان یک عمل روشنفکرانه جدی بگیرد.»

و اون کتاب تری برت استاد گفتن که تا یه جایی موافقش هستن اما از یه جایی به بعد نه. ... این کتاب به نظر خیلی کتاب فلسفی میاد خیلیا بهش علاقه مندن اتکا میکنن اما اخرش نتیجه ای که میگیرن ازش همون توصیف و تفسیر و کسایی که باهاش پیش رفتن به مرور هیچ معضلی از عکاسی دستگیرشون نمیشه. توی کلاسا نه عکس نه عکاس نه عکاسی برای بچه ها مسئله ای نمیشه و بعد میگن که مثالی میزنن برای ارتباط بین فلسفه و عکاسی که توضیحش توی این پست نمیگنجه. جای دیگه ای از حرفهاشون گفته بودن توی عکاسی ایران معضل آموزش وجود داره. فلسفه توش خالی و بعد توضیح میدن با مثال که عکاسی رو چطور میشه به فلسفه ربط داد. 

این مسئله و مسئله‌ای بود که الکینز هم حرفی راجع بهش میزنه :« که در اوایل قرن نوزدهم برخی از منتقدان هنری توسط فیسوفان و نویسندگان معاصرشان جدی گرفته میشدند و دیگران ـ بنیان گذاران نقد هنری غربی ـ خود شاعران و فیلسوفان پر اهمیتی بودند. د نی دیدرو فیلسوف قرن هیجدهمی در بنیان گذاری نقد هنری تاثیر مهمی داشت.او همچنین فردی جامع الاطراف و یکی از مهمترین فلاسفه قرن بود. در مقایسه با دیدرو کسی مانند کلمنت گرینبرگ ، یعنی جنجالی ترین و مهم ترین منتقد هنری برجستهٔ مدرنیسم، برخوردی سرسری با فلسفه داشت ، زیرا فلسفهٔ کانت را بیشتر از آن مقداری که برای اثبات دیدگاه هایش نیاز داشت جدی نمیگرفت. اما شارل بودلر نمونهٔ خوبی بود که در میانه ی قرن نوزدهم ، نقد هنری فرانسه را چنان قدرتمند کرد که نویسندهٔ دیگری پیش از او این کار را انجام نداده بود...»



خب تموم شد و راستش اصلا فکر نمیکردم اینقدر حرف بزنم فقط دز حین نوشتم یا آوری میشد برام و نمیخواستم یادم بره.


من فکر میکنم از خودم شروع کنم. باید تغییر داد. منم بلد نیستم. منم راستش شاید توی نوشتن بدترین ادم ممکن باشم . ولی فکر‌میکنم باید شروع کردو با تلاش واقعی ، امیدوار‌بود که تغییری ایجاد میشه.