روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1430 : شرح حال شاید بی حوصله

خب شاید بهتر باشه بر سر نقد هنری چه امد رو الان نخونم اول چند تا مقاله بخونم. بعدش اون کتاب رو. 


به خورده بی خوصله شدم. راستی امروز سالگرد مرگ کافکاست. دلم براش تنگ شده. 

خالم ظاهرا روزبروز بدتر شده دیشب مامانم داشت میگفت در مورد اتفاقاتی که براش میفته گفتم اگه میشه به من نگو من واقعا نمیتونم بشنوم یعنی اصلا برام عادی نیست نمیتونم توضیح بدم. انگار مثلا میخواد منو فکر‌میکنه من بی تفاوتم بخواد مثلا بگه که حالش اینه امروزم دوباره با مها سر همچین چیزی بحثم شد که میخواست چیژی بگه من گفتم بهم نگو. بحث سر اذیت شدن من نیست بحثم چیز دیگه ای. که نمیدونم چجوری توضیحش بدم.این که انگار اه متنفرم از این حرف زدن شاید خود منم از این رفتارای احمقانه ریخته باشم ولی فرق داره یعمی نمیدونم  بعد برگشته مام بهم میگه میخوان چی میگن از این ذکرو نذرو صلواتپ امن یجیب و این چیزا بفرستن گفت تو هم میفرسی گفتم نه. نمیتونم ناراحت شد گفتم این چیزا اثر نداره سر مامان جان خاله معصوم هم این جریانا بود دست خودم نیست میدونم شاید نباید میگفتم شاید باید بهانه می آوردم ولی نمیدونم. نمییدونم. 



  • مائده