روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1419 : آینده

دارم فکر‌میکنم کاش شب نمیدیدم. حالا مگه خوابم میبره.  اگه صبح میدیدم همین بود ارزو میکردم شب بود و بعدش میخوابیدم تا فراموش کنم. چرا فراموش؟ نمیدونم. بیشتر به چیزی فکر میکنم که شاید توی فیلم نبود. آینده خودمو تصور میکنم. هیچ تصویر انگار مثبتی توش نیست. ترسناک. خیلی ترسناک. میدونم انگار هرچی‌جلو برم قرار نیست تموم بشه و مثلا امید داشته باشم یه روز خوب میاد. انگار برای من هیچ روز خوب به اون معنا نباشه. روز خوب من احتمالا خیلی معدود تو دل همون روزهای پر از رنج و درد. شاید خیلی کم کم که حتی حالا گم شده توی تصوراتم. سعی میکنم فکر کنم بقیه به چی فکر میکنن. به آینده. شایدم تقلب بگیرمو به آینده ادمای دیروز نگاه کنم. چیزی نیست شاید جز چند نفر که نظرمو جلب کنه. من نه شوهر میخوام نه بچه. نه شاید حتی یه خونه با رنگهای گرم. حالا دوباره خونه تصوراتم خالیِ خالی با همون رنگهای گرم منتها تاریک. شاید روزی حتی کسی نباشه متوجه مرگم بشه. شاید همونجوری بمونمو بپوسم. شاید ناشناس دفنم کنن. نمیدونم. احتمالا انواع و اقسام بیماری هارم گرفته باشم. شاید نا شنوا شده باشم. تو سکوت محض حتی ارزوی مرگ کنم. ولی احتمالا شاید تنها امید زندگیم همین عکاسی باشه. که کاری کرده باشم. که شاید اگه بشه نه به زمان تعلق داشته باشه نه به مکان. بهتره حالو ببینم. آینده آخرین لحظات زندگیم چهرش کامل شده است مدتی زمان هست تا تماشا کنم.