روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1418 : مادر و پسر

فیلم مادر و پسر سوکوروف رو دیدم. 

شبیه یه شعر بود. یه شعر قشنگ شاعرانه ی غمگین. بیش از حد غمگین شاید کمی هم تلخ.  

دلم میخواد گریه کنم. 

ام روز آخر عمر یه مادر کنار پسرش میگذره.

در مورد ما هم ممکن صدق کنه. اینقدر ضعیف بشیم که نتونیم حتی خیلی راحت تکون بخوریم. اینقدر درد بکشیم که ارزوی مرگ کنیم. به گذشته فکر‌کنیم که که چهکارا که انجام دادیم چه کارا که نباییذانجام میدادیم و چه کارا که دلمون میخواست یا کرایی که مجبورمون کردن. تمام عمر میاد جلپ چشممون. یه بازبینی روی تمام عمرمون که چی شد. شاید توی زمان قبل  اصلا فکر‌نکنیم اما انگار لحظه ی آخر در مورد همش فکر‌کنیم که چرا انجام دادیم یا چی شد که این انتخابارو کردیم. بعضی چیزارو جوابشو احتمالا روز اخر بفهمیم که چرا. شاید پشیمونم باشیم. 

ولی ما و کسایی که دوسشون داریم میمیریم. زندگیمون پایان میگریه و احتملا همه درد رنج سختی همه چی فروکش میکنه و آرامش میگیریم. و احتمالا فکرمون ذهنمون بی صدا و خاموش میشه. اتفاقی که توی زندگیمون هیچوقت شاید نیفته. ما حتی موقع خواب هم درگیریم. 

اما من دوست ندارم کسایی که دوسشون دارم آرامش بگیرن اینجوری. دوست ندارم ضعیف بشن. دلم نمیخواد درد بکشن. دلم نمیخواد تموم بشم. کاش نمیشد. فکر نمیکنم هیچوقت آمادگی همچین چیزی رو داشته باشه ادم. اما زمان میره و من از زندگی متنفرم. وقتی قراره بمیریم برا چی زندگی میکنیم. اصلا همینش مشکوک. نه معلپم نیست از کجا میایم نه معلوم نیست کجا میریم این فاصله اینجا هم رنج میکشیم. بیشتر شبیه طنز. 

خب گریه کردم. اینقدر لطیف فیلم پیش رفت که بعد که تموم شد اشکم اومد. و راسنش ببا تمام زیباییش برام دردناک بود. اما من عاشق تصاویرش شدم. فکر نمیکنم هرگز از ذهنم پاک بشه. 

شاید یه روز وقتی برسه که برای منم اتفاق بیفته چه رنجی داره. فرقی نمیکنه جه جای پسر چه جای مادر نمیدونم یعنی اون روز از زندگی‌کهتوی ذهنم میگذره رضایت دارم؟ خدا کنه پشیمونیم کمتر باشه. خب به بقیه چیزا نمیخوام فکر کنم یعنی نه این که من نخوام ادم نمیتونه جلو فکر‌کردنشو بگیره فقط انگار کل وجودم به هم فشرده بشه از فکر‌از دست دادنشون. این کابوس از بچگی‌همشه بوده. همیشه



خالم این اواخر قبل از سکته مغزی همینقدر ضعیف شده بود تازه داشت بهتر میشد که اینجوری شد. فیلماگاهی فقط فیلم نیستن. لازم نیست برای ضعیف شدن ۱۰۰ سالگی رو رد کرد. 


اینو یادم رفت بگم طبق معمول شیفته ی تصاویر شدم. این فیلمم که اصلا فوق العاده بود فضا تصویر میتونسم تجسم کنم انگار قبلا تجربه بودن توی بعضی جاهاشو داشته بوده باشم. بعضی جاهاش تصاویری ک هقبلا دیده بودم به خاطرم میومد حتی از عکس خودم اما خیلی جالب بود برام یا خرفای استاد که قبلا توی کلاسا زده بود یادم میومد. 


من نمیدونم چرا الان فکر‌ کردم. انگار همش یادم بره که بابا جان مرگم بخشی از زندگیِ همونطور که تولد بخشی ازش هست. شبیه یه دروازه ورود و خروج یه ایین. از الان قلبم از نبودن کسایی که دوست دارم فشرده میشه. دلتنگی دلتنگی دلتنگی و اشک.


چقدر ساده بود ولی. خیلی ساده بود. همون حرفی که تو گفتگو بود سادگی کاری میکنه کارستان. 

قرار بود با دیدنش تجربه زیسته رو بفهمم. بله تجربه زیسته. ابزار بیان. میفهمم. فیلم مادر علی حاتمی رو قبلا دیدم. میشه تفاوتشون رو فهمید. 


پسر عاشق مادرش بود. همون عشقی که انگار بارت هم داشت. همون حرفی که بار ت‌زد. مادرش شد بچه اش و بعد انگار از دستش داد. 


عشق عشق عشق باید برای این هم سوگواری کنم‌انگار نه که از دست داده باشما. نه انگار تجربه کرده باشم اما هرگز هیچوقت نبوده باشه. خودمم نمیدونم چی گذروندم. خودمم نمیدونم


سوگواری. نه سوگواری وقتی که از دست داده باشی من ظاهرا هیچوقت د بیرون نداشتم! چیزی هم که در درون باشه از بین نمیره. فکر‌میکنم.