روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1415 : هفته ای که گذشت پر از روزمرگی مزخرف

خب این پست احتمالا یه خورده روز نوشت بشه. چطور وقتی خوب کار میکنم بنویسم وقتی کم کار میشم نه؟ روزای هفته رو فراموش کرده بودم. یادم رفته بود امروز چندم و چند شنبه است. همین یعنی بیتوجهی منو فراموش کردن زمان.در نتیجه یه پتک محکم بود. صبح زود پاشدم بعد دوباره خوابیدم ساعت ۱۱ دوباره بلند شدم دورمو نگاه کردم یه موجود مزخرف که حتی به بهم ریختگی دورشم توجه نکرده بود صبحونه خوردم جارورو اووردمو شروع کردم جمع کردنو سابیدن اتاق. مردب کردن اتاق و کار کردن باعث میشه مغزم شروع کنه کار کردنو مرتب کنه خودشو کم کم. دیروز رو تختم نسکافه برگشت بود اصلا نمیدونم بر چه اساسی گذاشته بودم روشا همون موقع ملافه و اون مال خود تختو جمع کردمو سریع امداختم شستم. هیشکی خونه نیست ولی دیدم اینام خشک شده کشیدمشون چقدرم طاقت فرسا بود! باور نمیکنین چه کشتی باهاش گرفتم. اما موفق شدم. یه دفتر دارم زندایی بابام برام کادو آوورده بود! یه تقویم گل گلی خب نمیدپنم از کجا میفهمن گل گلی دوست دارم تقریبا از اواخخر فروردین کارای روزانمو که چی خوندم چقدر رو توش مینویسم و اگه تنبلی کردم و چرا خیلی کوتاه فقط برا این که روزا از دستم در نره دقترم بی استفاده نمونه تهشم کلی چیز داره بخش بندی که کتابایی که خوندم فیلمایی که دیدم حالا بگذریم تقریبا شش روز بود چیزی ننوشته بودم.وقتی برگشتم عقب دیدم چقدر پرکار بودم اون ماه و خاک برسرم که اینجوری شدم. درسته چشمم گند زد. فکر کنم تقصیر خودمم بود نور گوشی یه چیزی داره برای شبه دیشب فهمیدم دستم خورده بود بهش همینجوری روشن منم دقت نکرده بودم این شکل ماهش روشن شده :/ فکر کنم شاید بخشیشم برای اون بود. شایدم نه اون تاثیری نداشته باشه ولی خب باید بیشتر مواظب باشم تو تاریکی نخونم فاصله رو دقت کنم از این چیزا که حکایت این هفته نشه که انگار سنگ تو چشام و مغزم تیر میکشید. الانم یه خورده هست اما اونجوری نیست. میخواستم برم دکتر که نبود این هفته. یک هفته و دوروز از خرداد گذشته و من هنوز کلمات عکاسی رو تموم نکردم خیلی طولانی شد. گفتگوی استادو ولی خوب خوندم الان باید دوباره از ادامه اش بخونم برای خودم یه چیزاییشو یادآوری کنم چون خیلی مهم بود خیلی فکر میکنم اگه بفهم ادم توی عکاسیش واقعا جلو و اشتباه نمیکنه حداقل سعیشو میکنه درست انجام بده. 

بهتره برم وقت نیست چشم به هم زدن یک هفته گذشت و از دستم رفت دلم نمیخواد سه هفته ی پیش رو مثل این هفته باشه. هفته ای که اصلا انگار داستانی بود. پر از خبرای بد خوب هوووف‌‌. 

  • مائده