روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1412 : فراخوانیِ نابهنگام

خب من این گفتگوی مجله سینما ادبیات شماره ۶۶ با فرشید آذرنگ رو دوباره خوندم. طبق معمول نمیدونم چجوری شروع کنم. خب بزارین از اول بگم که چی شد. خب راستش یسری چیزارو خیلی نصفه میدونستم یا اصلا نمیدونستم. مثل تفاوت امر بیرونی یا امر عمومی با تجربه ی عمومی یا امر عام رو و این که توی عکاسی به چه صورت هست. چه زمانی با امر عام طرفیم چه زمانی با امر عمومی.و این که عکاسا چجوری میشه از کاراشون تشخیص داد و این که به عکاسی مستند فقط میپردازن یا فراتر میرن و کاراشون توی عکاسی هنری جا میگیره. امر عمومی و امر عام رو فکر کنم قبلا یجور دیگه درکش کرده باشم یا خونده باشم. یعنی خب ارتباط دادن اینها به هم و حرفهایی که گفته شده با حرفهای سوزان سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر (احسان کیانی خواه، حرفه نویسنده) خیلی مطمئن نیستم ولی خودمم میخوام بفهمم پس مینویسم و مقایسه میکنم که درکش‌برای خودمم راحت بشه.

اینجا یه بخشی در پاسخ به پرسش آقای نوری‌چپی در مورد امر عام و امر عمومی گفتن که :

 «... عمدتا در بحث ما آنجا که به حوزهٔ مفاهیمی مستقل از حضور آنی انسان اشاره میکنیم مثل طبیعت و عدالت و شادی و غم با امرعام طرفیم که حتی برای افراد تارک دنیا هم موضوعیت دارد و آنجا که در نسبت با پدیده ها و وقایعی که به جمع انسان ها مربوط میشود و خصلت رویداد گونه دارند با امر عمومی طرفیم مثل شهر و جنگ و اعتراضات و همان شادی و غم اما در قالب جشن و سرور و سوگواری؛ یعنی ساحتی که در جمع و جماعت محلی از اعراب دارد. بنابراین عکاسان در چارچوب موضوع به امر عمومی میپردازند و در چارچوب محتوا به امر عام. در شکل نخست آن را مستند فرض میگیرم و در شکل دوم مسامحتا آن را هنر. البته با یک ساده سازی این مطلب را عنوان کردم و هنوز از مولفه های دیگر صحبتی در میان نیست. خب وقتی این اتفاق در مثال مورد نظر شما (در پی پاسخ پرسش قبلی این مثال زده شد که جنگ به عنوان یک تجربهٔ عمومی در اثر گرنیکای پیکاسو و سوم ماه مه گویا به شکل متفاوتی نمایش داده شده. این تفاوت نگاه هنرمندا از تجربه های عمومی که به سبک شخصی هنرمندا نزدیک میشه توی اثرشون (خیلی سعی کردم کوتاهش کنم) ) بیفتد دیگر صرفا و اولا امری عمومی نیست بلکه در نهایت امری عام است. یعنی اثر از عمومیت آن اتفاق واقعی خاص برای هم عصرانش ( در اینجا جنگ در یک زمان و مکان مشخص ) فاصله میگیرد و به سمت مفهومی جامع و غیر واقعی ( یعنی بی زمان و مکان) سیر میکند. شاید آن چیزی که گذار از یک امر عمومی نخست به امر عام ثانوی را موجب میشود همان امر شخصی و فردی باشد. 

وقتی وارد ساحت هنری اثر میشوید، دیگر اینها تفکیک پذیر نیست. من به همان میزان میتوانم تجربهٔ گویا را تجربهٔ شخصی او بدانم و اصلا امر عمومی قلمداد نکنم که تجربهٔ پیکاسو را میتوانم عمومی بدانم و اصلا شخصی قلمداد نکنم. چرا که وقتی در سبک و سیاق خاصی در یک دورهٔ حاص کاری صورت میگیرد در واقع وارد نوعی از ساحت عمومی می شود. یعنی اگر یک حوزهٔ عمومی را از دلالت جغرافیایی و سیاسی و از حوزه ی موضوع خارج بکنیم، در حوزه‌ی کلیشه ای فرم و محتوا ممکن است سبک ، جلوه هایی از امر عمومی را تجسم بخشد. یعنی نشانه هایی نمادین و قابل دریافت از یک شی یا اثر. به این اعتبار خلق اثر هنری نوعی گذار از امر عمومی به امر عام و باز به همین قیاس گذار از امر شخصی به امر عام است.»


راستش نمیدونم یعنی میدونم ارتباط دارن این که بگم یا نه اصلا درست فهمیدم یا نه رو شک دارم. سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر خب در مورد محتوا، سبک حرف زد و این که محتوارو نباید تفسیر کرد. اون میگفت : « در عمل همهٔ استعاره‌هایی که دربارهٔ سبک به کار میبرند مادهٔ کار را معادل درون میگیرند و سبک را معادل بیرون. در حالی که عکس این استعاره دقیق تر است. مادهٔ کار یا همان موضوع ، در بیرون است. و سبک در درون. همانطور که کوکتو مینویسد : « سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.»


بالا رو که بخونین استاد آذرنگ هم میگن که عکاسان باید در چارچوب موضوع به امر عمومی بپردازن و در چارچوب محتوا به امر عام‌‌. و سونتاگم میگه باید ماده کار یا همان موضوع در بیرون و سبک در درون‌ باشه .

 شاید خیلی این ربط دادن من ساده به نظر بیاد ولی اینو میخواستم بگم که این دوتارو بعضی از عکاسا توی کارشون برعکس گرفتن یعنی استاد آذرنگم میگن درستش اینه اینجوری باشه که در چارچوب  موضوع به امر عمومی بپردازن ولی یسریا در چارچوب موضوع به امر عام میپردازن و در چارچوب محتوا به امر عمومی که باید در چارچوب محتوا به امر عام بپردازن.

 خب این متاسفانه اشتباه درک کردن و عکاسی کردن نتیجه اش میشه عکسایی مثل عکس توکلیان که موضوعش مسائل زنانه مثلا مردسالاری محدودیت زنان خرید مثلا کاراهای خونه که خب جدا جدا توی هر عکس متفاوتم هست! در ظاهر پرداخته و محتواش این امر عمومی و کلی زن ایرانی احتمالا که البته باز به نظرم احمقانست چون همه اینجوری نیستن!:/ چیزی رو نشون میده که دیگه شاید عمومیت هم نداشته باشه.و این که سبک کارشون در بیرون با احمقانه نشون دادن موضوع و موضوعشون در درون یعنی ما چیزی رو نمیبینیم توی عکسها که بیرون واقعیشو میبینیم ما توی کارای خیلیا با امر واقعی مواجه نمیشیم چیز ساخته شده است.موضوع مضحک شده. سونتاگ میگه : «شفافیت بالاترین و رهایی بخش‌ترین ارزش در هنرِــ و نقدِ ــ امروزی است. شفافیت یعنی تجربهٔ وضوح و درخشندگی شئ در ذات خودش ، تجربهٔ اشیاء به همان شکلی که هستند. »  توی این کارا هیچ شفافیت و ارزشی وجود نداره. مثلا دختری که دوتا مرغ دستشه یا یه شیشه رو سرش. ما اینجا مسئله ای که باید محتوا باشه رو واضح میبینیم چیزی که باید پنهان باشه چیزی که روح هست و نه جسم وقتی جای این دوتا عوض میشه و اسم سبکم روش میزارن روشون. در واقع سبک دیگه توی‌کارای اینها روح نیست ، ظاهر و جسم اثر هست. اصلا روحی وجود نداره. نمیشه تفکیکی قائل شد همه چی عیان و مشخص هست. و  روحی نیست که فرم جسم رو به خودش بگیره. اون حرف کوکتو اینجا دقیقا سبک تزئینی میشه. در حالی که اصلا سبک تزئینی وجود نداره.« سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.» اینجا رواقع نه روحی هست نه سبکی هیچی‌نداره.

 یه جا هم اقای نوری میگن که :« امروز تصنع به قدری در آثار هنرمندان به وجود امده که کارهای آنها به یک جور پیچیدگی های ساختگی نزدیک شده اند ، طوری که در برخورد اول مخاطب را در دریافت معنا معطل نگه دارد و آن را به تاخیر بیندازد.» و این فقط انگار یه چیزی مثل تقلب کردن باشه یعنی در باطن پوچ و تو خالی هستن این کارا. و در‌ادامه هم توضیحات استاد.

 نمیدونم حرفامو باید چجوری بزنم. ولی واقعا خوندین مقایسه کنین که چقدر احمقانه به نظر میاد. در واقع هنر این نیست که تو بیای چیزی که میخوای بگی ‌رو توی ظاهر کارت ، توی واقعیت تغییر بدی و چیزی درست کنی که وجود نداره اتفاق نیفتاده. یا بخوای با استفاده از استعاره ها حرفتو بزنی تا تفسیر بشن و چیزی بگن. مثلا دختری که وایساده و دستش از این دستکشای بوکس حالا نمیدونم اسمش چیه مثلا با این مفهوم و این که مخاطب تفسیر کنه عکس رو بگه خب این یعنی زنی که میجنگه جنگجو قوی و از این دست مسائل. یا مخاطب بگه خب زن ایرانی حالا هر عنوانی که داره مثلا دوتا مرغ دستشه استعاره از کار خونه یا خریده. این که ما تفسیر کنیم واقعا حسن نیست.سونتاگ میگه :« فهمیدن یعنی تفسیر کردن. و تفسیر هم یعنی بازگوکردن آن پدیده و عملا معادلی برایش یافتن.» ما توی این کارا درواقع اثر هنری نمیبینیم فقط معادل هایی ازشو میبینیم احتمالا. معادل هایی میسازیم:/ که تهشم میبینی اون معادل هم در بیرون حقیقت نداره . هنر اینه که تو اون چیزی که واقعا هست رو سراغش بری و مخاطب درگیر بشه‌ فکر کنه اصلا معلوم باشه یعنی چی‌ میخوام اینو بگم بعد هزار تا بلا روی واقعیت بیاری نتیجه یه شی و تصویر مصنوعی بشه و اسم اثر هنری هم بزاری روش. همه جا هم نشون بدی و ملت فکر‌کنن زن تو ایران یه همچین مشخصه هایی داره و کف بزنن و به نظرم چیزی جز منفعت طلبی توش پیدا نمیشه.  در صورتی‌که تو‌این زمونه اصلا همچین چیزی صحت نداره و خب همون حرف اول که نوشتم از گفتگو که موضوع از واقعیت و بیرون نیست واقعی نیست. محتوا هم جای این که درونی باشه بیرون به شکل نشانه یا نمادی برای تفسیر. حقیقت اینه من بابامم به عنوان یه مرد از این کارا میکنه :/ میشه مثلا مردارو بیام با چمیدونم اچارو لاستیکو عرق کردنو در حال کار بیرون یا بالش زیر سر در حال استراحت توی خونه و نمیدونم مشخصه ها چیه ولی نشون بدم بگم مرد ایرانی در جامعه ما. مردا مثلا باید کار کنن برای خرج زندگی در حقشون ظلم میشه:/ سوالی که برام پیش میاد چرا زن؟ چرا این موضوع! بگذریم. با این وضعیت این حرف سونتاگ عجیب به دردمون میخوره که عملیش کنیم : «امروز در چنین زمانه‌ای به سر می‌بریم: پروژه‌ی تفسیر در عمدهٔ موارد واپسگرانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز خودروها و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده اند، تفسیر های هنری هم که از هر سو بر سر و رویمان میریزند حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک‌اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد. 

حتا فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی کردن دنیا ــ برای این که دنیایی سایه‌گون از معناها  برپا شود. یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. (« این دنیا!» انگار دنیای دیگری هم وجود دارد. )
دنیا، دنیای ما، به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شرِ المثنی‌هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی را که داریم بلا واسطه‌تر تجربه کنیم. »


بعضیا هم هستن نیومدن عجیب غریب کنن اومدن یه اتفاق یه موضوع رو همونجوری به تصویر کشیدن. مثلا کارای صدیقی. موضوع مهاجرت رو نشون داده اخرین روز اخرین عکس بعد وایسادن اشخاص چمدون بدست که دارن میرن عکاسی شده. چمدون استعاره از سفر و مهاجرت. اینجا خب باز حرفایی که توی این گفتگو هست و استاد توضیح دادن که تجربهٔ زیسته‌ای صورت نگرفته یا برداشت اکثریت ازش اشتباه بوده. این در واقع همون تجربه زندگی. یه تجربه رو هی عکاسی کرده. تجربه واقعیت توی ادمای مختلف چمدونای مختلف. جاهای مختلف ولی در واقع همه تکراری. همه ادمهایی کنار چمدون که مثلا دارن میرن و مهاجرت میکنن. همه شون یک چیزن که تکرار شدن. حرف بیشتری نداره خیلی واضح نشون داده شده. معنا ومحتوایی نداره. ادم توی اون چیزی که عیان میمونه. امر عمومی هیچ امر عامی به نظر من نیست.

اینجا توی گفتگو نوشته که « دسته ای از آثار هنری هم هستند که اتفاقا موضوع را از واقعیت میگیرند. واکنش هم نشان میدهند اما محتوا و معنا و تجربهٔ زیسته را نه از واقعیت بلکه از آثار هنری دیگر میگیرند. »

تجربه زیسته اینجور که اینجا نوشته اینجوری نیست که ما بیام از چیزی که عینن توی واقعیت اتفاق میفته عکس بگیریم این میشه تجربه ی زندگی. میگن که همه ی ما اتفاقات بد برامون میفته اگه صد سالم از این اتفاقا عینن عکاسی کنیم چیزی ازش در نمیاد تجربه زیسته ای صورت نمیگیره فقط ما حرف زدیم. «بیان ملزومات طاقت فرستی خودش را دارد.» ... « تجربهٔ زیسته یعنی شرح حضور اثرات و پیامد های کلی و همه جانبه حال و احوالات نفس و فهم فرد از نحوه حضورش در نسبت با دیگران و اعیان. پیوند تجربه زیسته با اثر هنری در اینجاست، از این آگاهی به نفس و تامل در نفس. آثاری که صرفا یا تقریبا به طور کل رو به بیرون دارند این رابطه را با تجربه زیسته از دست میدهند.»

یعنی اکه بخوام این مثال مهاجرت رو بزنم برای این که تجربه زیسته وجود داشته باشه اصلا لازم نیست ادما کنار چمدون عکاسی بشن. فکر‌کنم این موضوع توی نشست آیدین رحیمی پور آزاد هم گفته شد کسی که از پلاسکو عکاسی کرده بود.


فکر‌میکنم کافیه خیلی طولانی شد خیلی ویت نشستم پاش. برای خودمم جا افتاد یسری چیزا. نوشتم کمک میکنه خودمم بفهمم و درک کنم مطلب رو.