روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1406 : جدی گرفتن نقطه ی آغاز

نمیتونم انگار دیگه حرف بزنم راجع بهش فقط فقط چرا این آدم همیشه باید برای من مثل یه یه نمیدونم نمیدونم در حقیقت از اول بوده هرچی که بوده فقط من دیر میفهمم اینهارو ولی هنوز هنوز هنوز واقعا حرفاش انگار مسیرو نشونم میده یا انگار هنوز حس میکنم فکرمو میخونه و حرف میزنه. یا نمیدونم چیزی که من الان درگیرشم اون ۳-۴ ماه پیش میگه و من الان این مدت انگار مواجه شدم یا بهش رسیدم و اون انگار تردیدام از این که چی درست چی نیست بر طرف بشه .‌فکر‌میکنم باید باهاش تماس بگیرم یا ببینمش. بحث سر خواستن و نخواستن نبود من همیشه دلم میخواست. فقط نمیدونم ولی این فکر‌میکنم درست باشه که الان که فهمیدم انجامش بدم. هرچند نرفتن ‌پیشش به خاطر این بود دوست داشتم بهتر باشم فهمیده باشم یه چیزایی رو حرفاش رو. هرچند انگار ما خب عقبیم. یعنی باید همیشه دنبال فهمیدن باشیم. مثلا امروز که ساختمون هارو میدیدم یاد پروژه تهرانم افتادم و پنجره ها اون موقع بهم گفت یه جمله که شاید ساده شده ترین جمله برای فهموندن یسری چیزا به من مبتدی بوده باشه که عکسها باید جوری باشن که انگار میخوای بری توش. دلت میخواد بری توش! و بعد من خیلی گیج انگار نگاه کرده بهشم و اون بهم بگه فهمیدی من با کمی تعلل وهمچنان گیج شتید خجالت زده بگم نه. و اون انگار خنده اش بگیره از این شاید سادگی یا ندونستنم عقب بودنم و شاید بگه ولش کن چیزی که فهمیده نشه بار اول هرچند بارم تکرار بشه فایده ای نداره و سه سال بعد من من بفهمم اون چی بود. شاید این همون مشخص شدن عیار بوده باشه و بعد دوسال بهتر شدنم مشخص باشه. اما ضعف داشتن همون موقع هم در برابر حالا. و من امروز میفهمم یعنی چی حتی اگه چیزی که گفتم ناقص باشه یا کامل نباشه. عینن نگفته باشم.متاسفانه ادم همه چی یادش نمیموته. شایدم خوشبختانه نمیدونم. از چیزی که خیلی حال کردم باهاش این بود یسری عکسارو از عکاسای امروزمون که صحبت ها در موردشون صحت داره گذاشته بودن. 

خب من خیلی سریع خوندم عجله داشم. یعنی برای فهمیدم بازم میخوام بخونم فقط میدونم باید یسری ایرادامو رفع کنم. یسری کارایی که قیلا انجام دادم رو اصلاح کنم مثلا شاید صفحه اینستا رو ببندم یا پاک کنم یا کلا قبول کنم اینجوری بودم و نمیشه اصلاح کرد ولی تکرار نکنم گذاشتن عکسام رو یا ببینم نتیجه گیریای این روزام چقدر درست بود. چقدر غلط یا اصلا اگه نتیجه نگرفته بودم بفهمم چی میشه نتیجه. یا اصلا همه چی واو به واو خط به خط. 


بگذریم خبر خوبی اتفاق افتاد خیلی خوشحال شدم فلشم توی ماشین تاکسی افتاده بود از پایان نامم شمارمو پیدا کرده بود و باهام تماس گرفت دختر اقای راننده. من خوشحال که چقدر خوش شانسم اما خب خیلی طول مثنکشید خب تلفنمون از اینهایی هست که شماره روش میفته قرار شد من شماره روبردارم و تماس بگیرم اون شماره منو گرفت که فردا برم انقلاب فلشمو بگیرم. ولی طی یک اتفاق نادر شماره نیفتاده بود واقعا عجیبِ. و وقتی اومدم بردارم سیو نبود. هیچ ایده ای ندارم با این حال صبح میرم انقلاب و امیدوارم بهم زنگ بزنن. البته میذونم کجا شاید پیداشون کنم ماشین های انقلاب هفت تیر. این که من هیچ ایده ای ندارم خوشحال باشم یا ناراحت. :/

دیگع این که فکر کنم دلیل سردرد و چشم دردمو فهمیدم چشام دارن چپ میشن! توضیحش سخته چون وقتی کتاب میخونم یا تایپ میکنم انگار متمرکزم روی یک نقطه باجفت چشام و بدون عینک چون تار میدیدم و بدون عینک خیلی نزدیک به چشمام میگرفتم انگار نزدیک هم بشن مثل دیدن نوک بینی ! ولی این احمقانست احتمالا چشمم ضعیف تر شده چون دورو یجوری میبنم تاب دار هم میبینم ! :/ هوووف باید کتاب رو با فاصله بگیرم. اگه بتونم. 

نظرات  (۱)

خیلی طولانی بود 😛