روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1398 : فیلم : یاداوری

فیلم Rememory رو دیدم. فکر‌کنم بتونم بگم خوب بود از یه لحاظ هایی. شاید درسش برای من این بود که زندگی‌ما و چیزی که هستیم در نهایت همه خاطرات خوب و بدمون هست. بعضی وقتا حتی اگه برامون یادآوری میشه نباید توشون بمونیم. یعنی هستن و شاید خلاص هم نشیم. نمیتونیم پاکشون کنیم شاید نشه فرار هم کرد ازشون انواع و اقسام حسهارو توی همین خاطرات تجربه میکنیم. باید بپذیریم شاید بعضی وقتها. 


قبل تر هم فیلم the room یه همیچین چیزای یبود دیده بودم اونم خیلی به نظرم باحال اومد. یادم نیست کی بود اما ننوشته بودم راجع بهش. 

  • مائده