روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1359 : پست مدرنیسم

خب باورتون میشه من تا قبل این کتاب (کلمات عکاسی، ژیل مورا ، حسن خوبدل و کریم متقی، حرفه نویسنده) نمیدونستم دقیق پست مدرنیسم چیه؟ :/ -____- میدونم مایه خجالت البته که میدونستم دقیق نمیدونم هیچوقتم ازش استفاده نکردم :دی= _= فقط اسمشو شنیده بودم یا یسری نقاشی که اصلا تو مغزم نیست اونم شاید.

اما الان که فهمیدم دیدم اصلا ازش خوشم نمیاد و کلا میونه ی خوبی باهاش ندارم. اگه چیزی که بهمیدم درست باشه. فقط نفهمیدمدقیقا چیزی که وام گرفته ازنوشته های نشنه شناختی بارت اومبرتو او یا ژاک دریدا و بودیار چیه دقیقا؟ نمیدونم شاید باید نشانه شناختی رو بخونم و چیزی نمیدونم . البته نمیدونستم برگین هم عکاس :/ فکر‌میکردم نویسنده است اما این که تو این قضیه است زیاد خوشحالم نمیکنه‌‌‌. هیچ نظری راجع به عکساش ندارم. خب اینو سرچ کردم اینجا اینقدر اسم هست که سرگیجه میگیری باید بگم این کتابو یه ده باری باید خوند فکر کنم از این کتابای کنکوری خیلی خوبم باشه  :دی یعنی اینقدر به نظرم پر محتوا میاد. و من اعصابم خورده همش احساس میکنم درست نمیخونم یعنی این که همه عکساشونو ببینم بعضیاشونو دید. نمیکنم خب هرچند گذاشتم اخر کتاب شراغشپن برم ولی باز رو مخم. حال نه این که فکر‌کنین واسه کنکور بخونما مگه دیوونم. اعصاب ندارم :دی. 

بایذ بگم از دیدن اسم کسایی که میشناسم بسیار مشعوف میشم :دی همونقدر که اپنایی که نمیشناسم نا امیدم میکنن از خودم :/