روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1392 در حد انفجار

نمیتونم کاری کنم. سعی کردم خودمو سر گرم کنم. اما این دو کلمه مثل پتک میخوره تو سرم. مرگ مغزی. ب اون وضعیتی که اون داره هیچ امیدی نیست. حتی نمیتونن عملش کنن اون لخته هایی که کل مغزشو گرفتن خونش رقیق یا اصلا این توضیحا چه اهمیتی داره. واقعا چه فرقی میکنه. فکر کردن به این چیزا باعث میشه کم کم اشکم بیاد. اما اشک به چه درد میخوره. حتی تسکینم نیست. تمام بدنم بی حس انگار سرم در حال انفجار و نمیتونم اونجوری گریه کنم یه گهگداری اشک. خب میدونین به هر حال خاله هام شاید زیاد نمیدیدمشون ولی تمام بچگی من بودن. ۲۴ سال منظرم اینه شاید به ظاهر مثل چمیدونم استادم مامان بابا مها روی زندگیم تاثیر گذار نبوده باشن اما خب بودن محبت هاشون بوده خاطراتشون بوده حتی چت تلگرام که اصلا جرئت نمیکنم سمتش برم. لعنتی باورم نمیشه. واقعا باورم نمیشه. زندگی اینقدر مسخرست. بحث سر مرگ نیست نمیدونم بحث چی به هر حال اونا دیگه نیستن حالا بر فرض قلبش یزنه تا کی دووم میاره. اصلا ازش چی مونده ؟ نمیتونم کتاب بخونم قدرت زیادی میخواد بی تفاوت بودن. و من الان که شب شده انگار دیگه نتونم. من میتونم نبودنو بپذیرم منظورم نزدیک بودن ولی اخه مرگ. همیشه. بعد اینجور وقتا ادم فکر میکنه این ادمایی که کل زندگیتو تحت تاثیر قرار دادن اگه چیزیشون بشه چی میشه. اون ادما محبتشون باهات بود وو اینقدر درد داره بقیه نمیدونم چجوری باید بگم. نمیتونم بنویسم. میگم بدنم انگار کرخت انگار خالیم. هه. وحشتناک وحشتناک از این وضعیت متنفرم اما کی که دلش بخواد. خونشون الان ساختمون بغلی ماست. چقدر باید بگذره تا از کوچه عبور کنم و فکر نکنم. که نریزه روم که همچین کسی بود و نیست. من فقط نمیتونم این تجربه وحشتناک تکرار میشه. بدتر نمیشه. کمتر نمیشه. همون یک تجربه است اما عادی هم نمیشه. هربار باور نمیکنی. هر بار شاید نباید بنویسم. فقط احساس کردم دارم از حجم درد منفجر میشم. تو کل بدنم پخش شده و تمام بدنم انگار در حال تیر کشیدن. و سنگینی این تنو بیشتر از همیشه حس میکنم. من از از دست دادن کسایی که دوسشون دارم وحشت دارم. بیشتر از همه اونجند نفر اون چند نفر. چیزی که الان بهش نمیرسم حقیقت زندگی این خیلی احمقانست.  ما کی هستیم که میایم دوره ای میمونیم و میریم. این خیلی ترسناک. این زندگی کردنمون. این نفس کشیدن این وجود داشتن که وحشتناک نه مردن. ما کی خستیم از کحا میایم. برای چی هستیم. من من کیم چرا من باید این ادم باشم.مائده ای باشم که داستان زندگیم این باشه چرا باید یسری چیزارو تجربه کنم شاید همه تجربه میکنن.  دارم دیوونه میشم. من مدتهاست که دیوونگی رو رد کردم. فقط نمیدونم تا چقدر قراره پیش برم تا کجا دووم میارم. 

  • مائده