روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1358 : فلسفه اسباب بازی

خب از اسمش معلومه راجع به چی. بودلر از خاطره خودش گفت و باعث شد من بخوام فکر کنم چه بازی هایی میکردم یا اسباب بازیام چی بود. باورتون میشه چیز زیادی یادم نمیاد. البته چرا هفت سنگ و فوتبالو دزد پلیسو دیگه از تین چیزا یادمه تو حیاط خونمون بازی میکردیم یانی تصویرشون توی ذهنم. حتی یادمه تو بالکن چادر میزدیم. یسری وسایلمم یادم هست اما بازی کردن باهاشونو نه نمیدونم چرا وسایل اشپزخونه داشتم. عروسکم. بچه که بودم جز یک خاطره که از مغازه اسباب بازی فروشی داشتم خاطره ی دیگه ای ندارم. اصلا معلوم نی فازم چی بوده. فقط یادمه دبستان بودم نمره ام خوب شده بود مامانم میخواست برام هدیه بخره عروسک‌‌. هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط پیدا کنم شاید چون خاطره خیلی خوشی نبود یا شاید من اینطوری فکر میکردم. چون همه مغازه ها بسته بود نمیدونم جریان چی بود دیر وقت بود و میخواستن به قولشون عمل کنن. بگذریم. از این دوربینام بود توش عکس نشون میداد مثلا اهرام مصر عکساش میچرخید از اونام داشتم عین خجسته ها انگار هیچوقت تکراری نمیشد و فکر میکردم دارم واقعی عکاسی میکنم. خمیر بازیم بود. یا از این یویو ها یا این چیزا که دو سر طناب داشت یه توپ وسطش بود عین بیکاره با بازو بسته کردن دست اینور اونور میرفت:/

حقیقتا منم اسباب بازی فروشی رو دوست دارم نگاه کردنشو چرخیدن توی وسایلشو بچگیام هیچوقت. نگاه نمیکردم نمیدونم چرا مثلا عین ابله. میرفتم طلا فروشیارو نگاه میکردم شکلاشونو. مامانم میگه اگه یه اسباب بازی فروشی بو نمیرفتم سمتش میرفتم طلاهارو نگاه میکردم خب شاید مثلا الان بگمکه اونا طلا بودن ولی یه بچه که خبری از ارزش نداره فکر میکنم دیدن شکلاشونو دوست داشتم ولی بییه فکر‌میکردن یعنی چون خودشون از ارزش طلا باخبر بودن اینو میذاشتن به پای همین. خب الان برعکس شده اسباب بازی فروشیا خیلی جذاب تر از طلا فروشیان هرچند هنوزم دیدن شکلای طلاها جالب بعضیاش واقع عجیب غریبِ :/ شمام رفتین میبینن چقدر شاید خنده دار باشن انگار اسباب بازی هایی باشن برای بزرگسالا. 


البته اینا برای زیر هشت ساله بعدش فکر‌کنم همه جی عوض شد. طبق معمول من کوچکتذین بچه بودم بقیه به مرور که بزرگ شدن خب دیگه وقتشونو نمیذاشتن :/ دیگه همبازی نداشتم از بعدش. حتی یه دفتر دارم توش نوشتم اینو. البته چون کوچیکتر از همه هم بودم نخودی محسوب میشدم بیشتر مواقع :/ ولی باز بهتر بود. بعد از اون خودم با خودم بازی میکردم توی خونه بیشتر که اصلا یادم نی چی.


بگذریم. خلاصه که بودلر میگه بچه ها استعداد فوق العادشونو توی تخیلشون به نمایش میزارن. اسباب بازی برای بچه ها نخستین آشناییشون با هنره. «نخستین نمونهٔ ملموس هنر برای اوست»

در مورد رفتار والدینم در مقابل بچه هاشون حرف میزنه این والدینی که خیلی یبسن ! :دی خب بودلر میگه عبوس اما این مناسب تره. آدمای منطقی که دلشون میخواد همه چی ایده الخودشون پیش بره. نمیذارم بچه دست بزنه به اسباب بازیاش یه پقت خراب نشه. قایمش میکنن میگن منتسب نیست اجتزه کنجکاوی به بچه بدبختو نمیدن. اگه گرون باشه خراب بشه پدر بچرو در میارن بابا بیخیال. بودلر میگه : وقتی به این آدمها ثی فوق منطقی که از خرگونه روحیه ی شاعرانه محرومند فکر میکنم ، آدمهایی که از دستشان حیلی عذاب کشیده ام ، همیشه احساس نفرت و انزجار میکنم. » 

خلاصه که همین. مثل میخواستم کوتاه بنویسم.  امروز کتابمو تموم کنم پرونده اردیبهش پر بار تموم بشه. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی