روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1355 : خواب آلودگی

امروز از اون روزایی که یهو خوابم میگیره. انگار که باتریم تموم بشه. دیشب ساعت ۴-۵ بیدار شدم نشستم ککتاب‌خوندن وسط یهو همینجوری خوابم برد. حالا الانم دارم در ماهیت خنده رو میخونم هی چشم لیز میخوره بسته میشه:/ چیکار کنیم؟

باید مقاومت کنم تا تموم شه بره خودش اگه بتونم. 

اغا تختمونو آوردیم اینور اینقدر خوبه صبحا دو ساعت آفتاب میفته رو تختم عین این افتاب ندیده ها با کتاب روش راه میرم. فقط خیلی سرده. منم که این روزا کلا یخمک شدم همه دستو پام یخ واسه همین دنبال افتاب میدوام. اما از گرمای اونجوری متنفرما از این سردی و گرمی خوشم میاد مثل سادیسم میمونه رو مخت میره مثل یه تضاد که میشه اتفاق بیفته هم زمان.

خلاصه این که روزارو دوست دارم روزا اینور رو به پنجرمو نور روز شبا هم اون ورم که الان مثل یه پناهگاه شده.

فکر کنم پرید خواب از سرم. 

الان چند روزه که سعی میکنم کاملا متمرکز شم خرچند سخته ها ولی وقتی راه بیفتی میفتی زیاد خیلی به چیزایی که تو موقع بیکاری یا کم کاریم فکر میکردم فکر نمیکنم. ادم باید یسری فکرارو دغدغه هارو بزاره تو انباری حتی اگه نمیتونه بندازتشون دور. 

احساس میکنم به خودم نزدیک تر‌شدم. 

به اون چیزی که ایده الم هست و دوست دارم که باشم.

فکر کنم باید قبول کنم عکسامو. واقعا دوسشون دارم .

یه خورده خودشیفته مانند شد ولی فقط خواستم بگم دلم نمیاد پاکشون کنم.

در‌مور عکس باید اعتراف کنم شاخه پایینو ندیدم موقع عکس گرفتن به نظر خیلی واضح میاد :/ 



+باید تسلیم خواب بشم و چقدر زورم میاد  اما واقعا سخت میخونم لعنتی

یجوری انگار چند روزه نخوابیدم  چون بدن درد گرفتم هر وقت زیاد نمیخوابم اینجوری میشه  


+ یجوری تا دم افطار خوابیدم هرکی ندونه فکر میکنه روزه ام تو یک مورد آزادی بر قراره :دی

یه کله تا باید بخونم جبران بشه

چقدر آدم خوابش نمیاد خوبه :دی


  • مائده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی