روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1353 : زندگی و هنر اوژن دلاکروا

این مقاله هم از کتاب نقاش زندگی مدرن نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمه روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده. تموم شد. من واقعا قبل از این که بخوام بنویسم دقیق نمیدونم چی باید بگم. یعنی الانم به خصوص این که همه هشت بخششو با هم خوندم. 

حالا فکر کنین بودلر خودش که اعجوبه ای واسه یه اعجوبه دیکه هم نوشته دیگه چه شود. نقاشا هم دنیایی برا خودشون دارنا گقدر خوشحالم ازشون خوندم. از این که حالا به وسیله کتابا یا دوست داشتن یه شخصیت. یا اصلا اتفاقی تونستم بفهمم که دیدم وسیع تر بشه خیلی خوشحالم. خب آدما بزرگ معمولا تو یه چیزای اشتراک دارن اینو بودلرم کفت. من از دنیای نقاشا فقط به خاطر هنرستانی بودم نقاشیاشونو دیده بودم بدون هیچ چیزی که باعث کنجکاویم بشه د نتیجه هیچ اطلاعاتی اگرم خونده باشم توی مغزم نیست اما نقاشیا هست یعنی اونایی که دیدم. این کنجکاوی این دنبالش بودن این دنبال کشف کرد خواستن برای فهمیدنو یاد‌گرفتن واقعا باعث میشه بی هیچ تلاشی مطالبو بخوای بخونی و تو ذهنت بمونه. 

بودلر جوری نوشته انگار دلاکروا استادش. اینقدر میزان احترام و شناختی که ازش داره توی متنش زیاده. خودشم میگه :« و این مراوده ، که احترام عمیق من و بزرگواری او آن را با اعتماد و صمیمیت آمیخته بود، به من کمک کرد به دقیق ترین نحو ممکن نه تنها روش های کار او ، بلکه همچنین خصوصی ترین لایه های روح بزرگش را نیز بشناسم.»

بودلر نوشته کاری که میخواد با نوشتن این نوشته ها انجام بده «جست و جوی کیفیت خصلت نمای نبوغ دلاکروا ست.» که واقعا هم موفق بوده. 

بودلر در مورد نحوه‌ی کار کردن چیزایی که برای دلاکروا ارزش بوده حرف میزنه. اینقدر این فصل پر‌تژ ویژگی و محاسن مثبت بود نمیدونم کدومو بگم کاش میشد همشو ثبت کرد. ولی خب چند تاشو به انتخاب خودم مینویسم. بودلر میگفت دلاکروا مرد دانش همگانی بود نه فقط در مورد نقاشی که حرفه اش بوده. دلاکروا کتابخوان بزرگی بوده. اصلا این ویژگی که همه آدمای بزرگ دارن. با خوندن اشعار از تصاویر پر میشده و نقاشی میکرده. دلاکروا یه دنی عاشق پیشه بوده. بودلر میگه «دلاکروا عاشق پرشورِ شور وشوق بود و در عین حال با خونسردی هرچه تمام تر به جست و جوی وسائل بیان این شور به مرئی ترین شکل ممکن بر میخواست.». بودلر میگه توی این طبیعت دوگانه دو نشانه ای هست که مختص بزرگ ترین نوابغِ. «شوری زاید الوصف که اراده ای نیرومند پشتیبانی اش میکرد .»

دلاکرو هنرمندی بوده که احساسی رو که طبیعت درونش ایجاد میکنه به تصویر بکشه و عقیده داشته که  تخیل مهمترین استعدادی که نیاز داره خودش میگه « احساس میکرد روز برای مطالعه وسائل بیانی اش به قدر کافی بلند نیست. »

یه جا من یاد حرف استادم افتادم پیش تجسم. یجوری که انگار برای کارت روی خودت کار میکنی که بهتر بشی و خودتو تکمیل کنی. دلاکروا طبق گفته های بودلر همچین شخصیتی داشته و میگه «مشخصهٔ اصلی نبوغ دلاکروا دقیقا این است که چیزی به نام انحطاط نمیشناسد، و تنها و تنها با پیشرفت کار دارد.» 

بودلر درمورد خصیصه های دیگه ای هم توی کار دلاکروا حرف میزنه. و میگه خط و‌رنگ این قدرت رو دارن که انسان رو به اندیشیدن وادار کنن. کارای دلاکروا اگه یکی تز این دوتا مثلا از دور معلوم نباشه اما رنگ هم به تنهایی هیجان زده میکنه. من زیاد این چیزارو الان نمینویسم چون به نظرم خیلی طورانی میشه و جدا از اون خودش یه صفتی دیگه داره خوندنش منظورم کامل. 

بودلر میگه «برجسته ترین خصلت سبک دلاکروا ایجاز و قدرت بی پیرایه ی اونه. محصول طبیعی تمرکز تمامی قوای ذهنی بر یک نقطهٔ معین. قهرمان کسی است که با اصرار متمرکز است. »

اغا بخش شیشو خیلی حال کردم احساس کردم درکش میکنم. این که عاشق تنهایی و خلوتش بوده و بودلر میگه چه کسی بیشتر از اوخانه را هم به معنای حریم هم به معنای نهانگاه دوست میداشته. تنها تدبیر زندگی تمرکز است؛ تنها آفت آن ، پراکندگی. دلاکروا از عوام متنفر بوده فکر‌کنم و اونهارو هم از نودش میرونده البته بودلر اینجوری ننوشته ولی خب دلاکروا با وجود اینجوری بودنش ظاهرا محافل به قول بودلر اهل ادب رو ترجیح میداده چون « او میتوانست نفسی به آسودگی بکشد و خودش باشد .»

دلاکروا به بودلر در مورد کار و گذران زندگی گفته : « پیش تر ها وقتی جوان بودم، همیشه به خودم وعدهٔ اوقات خوشی را برای شب میدادم ـ موسیقی،  رقص ، یا سرگرمی دیگری اما امروز دیگر شبیه یک پس بچه نیستم و میتوانم بی وقفه و بدون این که دل در گروِ پاداشی داشته باشم، کار کنم. نمیدانی آنجا که سخن از لذتجویی است،کار بی وقفه ارضای انسان را چه اندازه اسان میسازد.کسی که روزش را خوب گذرانده باشد هم صحبتی نامه رسان هم به قدر کفتیت لذتبخش میابد و میتواند شبش. ا با ورق بازی با او خوش بگذراند.» 

بودلر میگه در موردش که حقیقت اینه که در سالهای آخر عمرش چیزی به نام لذت از زندگی او محو شده بود و جای همه لذت هارو لذت سخت طاقت فرسا و هراس انگیزیبه نام  کار کردن گرفته بود که در اون زمان دیگر نه یک شور بلکه جنون بود. 

بودلر در مورد دلاکروا میگه نثمرد مکالمه بوده اما همونقدر از مکالمه میترسیده که از عیاشی و میترسیده که حرفای حاشیه ای انرژیش رو به هدر بدن. 

اینجا یاد استادم افتادم: 

« کلام او کلامی بود که به شنونده خوراک میداد.


خب دلاکروا هم مثل خیلی از ادما با زن مشکل داشته و فکر میکرده وقتش کرفته میشه. دیگه پیری که اصلا:/ از بچه هم البته. 

دلاکرا نسبت به بقیه سخت گیر بود اما کار خودشم آسون نمیگرفت.

بودلر میگه نباید فراموش کرد که انسانهای برتر بیش از دیگران ناچارند مراقب استحکامان دفاعی خود باند  میتوان گفت تمامی جامعه ب  آنها در حال جنگ است  :( ... نزاکت آن ها سردی نام میگیرد؛ سخنان کنایه آمیزشان ، هر اندازه میکوشند آنهارا تلطیف کنند، به کین توزی تعبیر میشود و صرفه جویی آنها مال اندوزی به حساب می آید. 

و در آخرم که در مورد مرگش...


همین دیگه تموم شد. دیگه مغزم کشش نداره فکر کنم از صبح اصلا نخوابیدم یه خوردم حالم بده بخوابم فردا زو بیدار شم. چهارشنبه هم تموم شد.خوبه خودمو جمع کردم.