روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1334 : شبح ( ویرایش شده)

خب من شروع کردم به خوندن کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات.نوشتهٔ شارل بودلر با ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده.

دیروزو واقعا خیلی بیفکر از دست دادم. زمان شوخی نیست اصلا. دوباره از اولِ مقالهٔ نقاش زندگی مدرن شروع کردم که بخش اولش در مورد زیبایی ، مُد و خوشبختی.

میدونی بولر حالا با این که فقط چند صفحه ازش خوندم خیلی سخت ننوشته. شایدم من ذهنم براش آماده شده شاید اگه پارسال میخوندم یا دو‌سال پیش نمیفهمیدمش. ولی انگار همه چیش سر جای خودش یعنی نمیدونم شاید که نه قطعا نباید وقتی خیلی جلو نرفتم نظر بدم شاید ولی این چی میگن ریتمی‌که داره ریتمم نه پیوستگی ادم باهاش جلو میره وقفه نمیففته دیدین بعضیا مینویسن انگار شنبه یکشنبه است. یا یهو میگی این به اون چه ربطی داشت. در مورد بودلر اینجوری نیست. من خودم افتضاح مینویسم :/ شنبه یکشنبه احتمالا. ولی بودلر نمیفهمی چجوری رسید به اینجا. این ارتباط رو میگم و پیوستگی. خب نمیخواستم بنویسم ولی دلم میخواست نوشتنشو یاد بگیرم این که چجوری نوشته فکر‌ کرده و خب قطعا قرار نیست چیزی بگم اما ادم دوست داره بدون این ادم چجوری اینقدر خفن هست. نقد ها مقاله ها نوشته هاش. شاید فرجی شد منم یاد گرفتم نوشتنم بهتر بشه. کاش یاد میگرفتم بنویسم. :(. یعنی باید یاد بگیرم باید باید. دیگه بقیش مهم نیست. بعد بودلر انگار از اول میدونه که چی میخواد بگه یعنی نمیدونم ولی انگار اولشو تا آخرشو فکر کرده باشه. البته که همه اینا هست نباید بنویسم. باید برا خودم اینارو نگه دارم شاید اشتباه باشن من فقط میخواسم جدا از مطلب ببینم چجوری انجامش میده. میدونم خیلی نگاهم ابتدایی ساده است. بگذریم. 

یه قسمتی بودلر یسری تصاویر مدهای تاریخی رو میبینه. قبلشم راجع به گذشته حرف زد که چرا جالب و میگه نه به خاطر زیبایی که توی کارای نقاشایی هست که گذشته براشون حال بوده بلکه به خاطر این که گذشته گذشته. به خاطر ارزش تاریخی شون و غیره که من الان کاری ندارم و نمیخوام عینن بنویسم یعنی چیزی که میخوام بگم این که یه‌ جا بودلر میگه : « گذشته ، بدون این که چیزی از جذابیت شبح گونه اش کاسته شود ، نور و حرکت زندگی‌را باز میابد و به حال بدل میشود. »

حرفی که میزنه رو با این حرف بالزاک که توی کتاب دربارهٔ عکاسی بود و میگفت : « هرکس در حالت طبیعی، از تعدادی تصاویر شبح وار ساخته شده است که لایه لایه تا بینهایت روی هم قرار گرفته و در پوسته هایی بسیار نازک پوشیده شده اند ... بشر تا به حال هیچوقت قادر به آفرینش نبوده، یعنی نمیتوانسته از یک شبح، از یک چیز غیر قابل لمس، چیزی مادی بسازد ، یا از هیچ، شئ تولید کند_ پس میتوان گفت هر داگروتیپ لایه ای از بدن را که روی آن فوکوس کرده به چنگ می آورد ، جدا میکند و تا آخر به مصرف میرساند. »


درسته که بالزاک راجع به عکس میگه و بودلر راجع به تصاویر نقاشی. فکر کنم بودلر میونه ی خوبی با عکاسی نداشته  اما چیزی که به نظرم این دوتا با هم اشتراک دارن گذشته ای هست که گذشته و ثبت شده‌. لحظه ای‌ که کشیده یا عکاسی شده و همون شاید دسترسی ما به گذشته باشه. و جفتشون از شبحی حرف میزنن که بوده.

بالزاک معتقد ما انگار از شبح های مختلفی درست شده باشیم که عکس یکی از این هارو شکار میکنه و به مصرف میرسونه. نابودش میکنه. لحظه ای‌که گذشته شبحی که مصرف شده از گذشته و موندنش و ثبت شدنش انگار باعث از دست رفتنش شده باشه.  انگار باعث مرگش شده باشه و انگار بخواد اینو یادآوری کنه که اون شبح از بین رفته یعنی شاید توی عکاسی همون مرگ و این که عکس ارتباطی داره با ثبت لحظه هایی یا عمری از ما که میمیرن فقط عکسی ازشون میمونه. بودلر میگه گذشته از جذابیت شبح گونش کم نمیشه. حرکت زندگیو پیدا میکنه و به حال بدل میشه. یه خورده پیچیده میاد به نظر خودمم میدونم. 

بودلر انگار بخواد بگه این چیزی که هست همون گذشته ای که یه زمانی حال بوده. این باعث موندگاریش شده. همون جذابیت تاریخی و هم هنری به خاطر زیبایی و چیزهایی که قبلا بوده. بعدشم که ربطش میده به زیبایی با ترکیبی دوگانه. خودمم هنوز گیجم معلومه؟ 

جفتشون فکر کنم میگن گذشته هیچوقت این قابلیتو نداشته که دیده بشه. ثبت بشه. انگار بودلر بگه حالا که ثبت شده از جذابیتش کم نشده و بالزاک بگه این ثبت شدن انگار باعث مرگ شخص شده بخشی ازشو گرفته خب بالزاک از عکاسی میترسیده. این حرفش خیلی درست فکر‌کنم نباشه. این که گذشته ثبت میشه لایه ای از بدن ثبت میشه شتیدم مصرف و نگهداری میشده درست. کلا بحث سر بودن همون گذشته هست. مدرکی که موجود شده انگار. ولی خب بالزاک با عکاسی فقط این گذشته هه این مردن لحظه رو درک میکرد. در هر صورت این لحظه میگذره و ما رو به زوالیم. هر لحظه مون از بین میره جایگزین لحظه دیگه ای میشه. این ثبت شدن به قول بودلر از جذابیتش کم نمیشه یعنی این بودنش باعث میشه ما هم توی زمان حالمون تجربه اش کنیم. فکر کنم بالزاک به این مورد توجه نکرده. این که من میتونم عکسشو بیینم درست یاد آور مرگ و نبودن و این واقعا حس خوبی نیست اما من میتونم بالزاک رو توی حال زمانی که هستم پیداش کنم ببینم همون شبح ای که ازش مونده و ثبت شده رو. 


امیدوارم منظورمو خوب نوشته باشم. جا داره تشکر کنم که موتورمو راه انداختن و من درگیر شدم. 


حالا این الان که فکر میکنم منو یاد روزای دانشگاهو کلاس استاد انداخت. اون روزا گذشته. و هیچ راه برگشتی میست. ما دیگه دانشجوی کلاس استادم نیستیم. انگار فقط باید سعی کنیم شبح گذشته رو به حال بدل کنیم. توی زمان حالمون حرکت کنه زندگی کنیم اما اون باشه زنده باشه.باید سعی کنیم توی زمان حالمون پیداش کنیم انجام بدیم باهامون باشه رسوب نکنه زنده بمونه. این گذشته نباید فراموش بشه و بمیره. استاد شاید اگه بود همینو میگفت. 


* واااای بیینین چییییی شد.

این حرفی که بودلر زد و من نوشتمو نتیجه گیری کردم. این که ما توی زمان حال میتونیم گذشته رو میبینیم. این که بدون این که از اون جذابیت شبح گونه ایش کم بشه توی زمان حال تکرار میشه زندگی رو پیدا میکنه. ادامه پیدا میکنه.  همون چیزی که توی مقالهٔ اشباح اگلستون نوشته شده. رابطه هنر با کامن سنس. کامن سنس یه قسمتی تو مقاله نوشته بود همه چیزو به سمت واقعیت حاضر هدایت میکنه. نیروی خود را از اصل زندگی اجتماعی میگیرد. این همون چیزی هست که توی کار شخصی مثل اگلستون وجود داره این امر واقعی ولی توی کسای دیگه نیست. بودلر همینو میگه. اون دو گانگی. زیبایی که جاودانی و زیبایی که نسبی و وابسته به شرایط خاص. اگه عنصر دوم نباشه ما نمیتونیم اولی رو درک کنیم. بودلر میگه اون بخش هنر که همواره میمونه روح هنر و اون بخش متغیر جسم هنر.خیلی اصلا باورم نمیشه باورم نمیشه اون مقاله در مورد عکاسی میگه که چه چیزی توی کارای اون عکاسای اصلی هست که بقیه از دستش دادن یا از بینش بردن یا توجهی نکردن. کتاب فراموشی هم همینو داره. یا کلا همه عکسایی که ما نمیدونیم ازشون بگذریم. اصلا نمیدونم منظورمو رسوندم راستش یا نه. هنوز خودم موندم. چند صفحه بیشتر نخوندما میبینین چه ادمی بودلر نه میبینین. چقدر این مقاله اشباح اگلستون مطلب داره اصلا ادم هرچی میره بهش میرسه. تکرار میشه.