روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1327 : اتمام کتاب در باب مشاهده

نوشتهٔ جیمز الکینز ، ترجمهٔ فریناز صادقی شقاقی نشر حرفه نویسنده. 

قرار بود دیشب تموم کنم اما بخش رنگش یه خورده طول کشید و البته الانم مطمئن نیستم همش مونده باشه توی ذهنم اون فصل با این حال شاید یه جاهایی به نظر کسل کننده میومد یعمی اگه صرفا به عنوان خواننده بخونی و خودت دنبالش نباشی نمیدونم چجوری بگم من خودمم امتحان میکردم بعضی چیزاشو. مبحث هاله ها غروب شب داخل چشم و ... برام جذاب بود . وقتی میخوندم دلم خواست راه شیری رو ببینم یا تاریکی مطلق بدون هیچ نور مصنوعی. که احتمالا اگه یادم بمونه ده بیست سال دیگه :دی محیط خیلی پایم نیستن برای این تجربه ها 

همین تموم شد. قبلا گفتم راجع به کتاب جوری نبود اونجوری بتونم حرف بزنم شایدم بشه اما نمیدونم. در نهایت به نظرم قطعا کتاب خوب حتی متفاوتی بود. و این که پشت جلد کتاب با عکسی از utto umbehr تموم میشه که سرچ کردم اما همین عکس پشت جلد فقط توجهمو جلب کرد. اون نگاه و چشمی که زیر سایه است. 


حالا چی بخونم؟ یه خورده شاید فکر کنین عجولانه به محض تموم شدن کتابی میرم سراغ بعدی اما اینجوری نیست. از دست از خوندن برداشتن میترسم از راکد شدن دوباره از تنبلی فکر‌میکنم خب حالا که الان رو مودش هستم و میتونم بشینمو بخونم باید از فرصت استفاده کنم از ظرفیتم. چون شاید وقتاییم میرسه که ادم هرکاری کنه نتونه بخونه. دلم میخواد با پیوسته انجام دادنش  وقفه ای نیفته و از دستش ندم. حالا نمیدونم مغزم میکشه مقاله های بودلرو بخونم کتاب نقاش‌زندگی مدرن که خیلی دوست دارم بخونم یا کتاب در‌باب مشاهده. احتمالا همون بودلرو میخونم. ببینیم چی میشه.  


این عکس پشت جلده اونیم که روشه خیلی وقت دارمشون البته اونجوری نیست از مامانم کش رفتم :دی فقط قبل از این نگاه میکردم بهش و از نگاه کردن خوشم میومد از رنگها‌.


ااا عکسو اشتباه گذاشتم حرفه اش لب مرزه :/  بیخیال.


در باب مشاهده