روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1320 : شیر و زردچوبه!

من خوابم نمیبره چرا. هی گفتم میخوابم میخوابم چراغو روشن نکنم کتابو دست نگیرم هی نشد ساعت سه شد. گفتم پاشم شیر ززردچوبه امو بخورم. اخه برا مها ساعت ۱۰ اینا درست کردم ولی برا خودم نه بعدش تنبلیم اومد. حالا الان که درست کردم دیدم یک سال گذشته از شیروزردچپبه خردنم! میدونم یه خورده شاید خنده دار بیاد. آخه این چیزارو کی یادش میمونه؟ کی میدونه کی فهمید اصلا شیرو میشه با زردچوبه خورد. من میدونم ۱۸ اردیبهشت پارسال. تازه روز کنفرانسمم بود کلی شاید گله از بیخوابی. حالا یک سال گذشته. یه ســــــال. خیلیِ. اون روزا وقتی فکر‌میکردم به به یه همچین روزی ترسناک میومد. خیلی ترسناک. هیچ تصوری نداشتم. حالا امروز اینجام. و همین فکرارو به سال دیگه میکنم. که آیا دووم میارم. سال دیگه هم بهتر شدم؟ سال دیگه به چی فکر میکنم کجای راهم. نکنه رسوب کنه. نکنه فراموش کنم. اگر بهتر نشم چی. اگه تنبلی کنم بهونه بیارم درگیر روزمرگی بشم اگه نتونم برگردم. اینارو میگم چون این یک سال برام پیش اومد شد خسته بشم. شاید تنبلی کنم یا راهو اشتباه برم. این یک سال چقدر همه چی عوض شد. خوشحالم. میدونم ایراد دارم خیلی زیاد. اما اون مائده پارسال نیستم بدیام کمرنگ تر شاید شده ان. شاید ایرادای دیگه ای پیدا کرده باشم. میدونم اشتباه کردم خیلیم اشتباه داشتم. اما کی میتونه بدون اشتباه کردن تغییر کنه؟ میدونم. میدونم.کمک داشتم. من فکر میکردم. شاید توهم. هرچی که بود کمکم کرد. کمکم کرد اون فکرا من کشوند یادم آورد چی‌میخواستم باید چیکار کنم. یعنی استاد راضی هست ازم؟ هنوز تیراد دارم. من هنوز فکر میکنم چجوری بودم کی باعث شد عوض بشم کی راهو نشونم داد کجا باید برم. اون روز با مهسا رفتیم بیرون خیلی حرف زدیم نمیدونم چی شد رسیدیم به ارشدو ادامه تحصیلو اینا من دوباره فکر کردم به ارشد فلسفه ادبیاتم مهسا گفت احساس کردم فلسفه رو بیشتر دوست دارم با این که ادبیاتم جزو علایقمه. اما چی شد درساشو که دیدم. شاید فکر کردن به دانشگاها فکر کردن به زمان دیدم نه. مفت نمیارزه. من آدمش نیستم. دلم نمیخواد بخونم. دلم میخواد اصلا تا ته دنیا این گوشه بشینم با همون چیزایی که یاد گرفتم جلو برم. آدما فرق میکنن. برای بهتر شدن همه که یه راهو نمیرن. کاش سال دیگه هیجده اردیبهشت یادم بیاد. یاد دو سالگی شیر زردچوبه وُ کنفرانسو حتی نمایشگاه کتاب فرداش بیفتم یا همون روز کتاب فروشی مولی. کاش به خودم بگم مائده دو سال شد دو سال که تونستی رسوب نکنی بهتر بشی از اون چیزی که بودی. کاش بشم کاش. 

شیر زردچوبه اثر کرد. فکر کنم حالا خوابم ببره. 

  • مائده