روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

132 : نـَدامـَت


همه چیز از خیلی وقت پیش شاید بارها گفته شده بود اما من، من نادان تر از این حرفا بودم که بخوام بفهمم.میدونی واقعا اینو که دیدم حس کردم میخوام بمیرم در جا.از همون موقع اگه میفهمیدم الان پشیمون نبودم .حالا هیچوقت نمیشه به عقب برگشت.دیگه نمیتونم برگردمو دوباره تجربه کنم.تو این سه ماه مونده چجوری میشه جبران کرد همه چیزو.خب فکر مکنم حقمه، حقمه جایی که هستم .حقمه هنوز گیرم. حقمه جایگاهم با بچه هایی که بهترن یکی نباشه .حالا که دارم میخونم نوشته هارو هرچند کامل نی و بدرد استادم نمیخورن اینا ولی خودم میفهمم چقدر بیتوجه بودم چه چیزایی که گفته شد  و من بی توجه با حماقت محض ازش گذشتم.اینارو از اول مینویسم میبینم دنبال میکنم .ساجده میگفت استاد حرفای خودشو نمیخواد برداشتای  مارو میخواد. من درمورد اون موقع الان چه برداشتی میتونم جز این داشته باشم که انگار کر بودم همونیم که میشنیدمو انجام نمیدادم.ساجده میگفت تابستون مینویسه چون نوشته هاش خیلی طولانی میشن. من الان مینویسمشون دوباره چون اون موقع نفهمیدم شاید بررداشتام خیلی زیادم نشه.و این بزرگ ترین خطا و پشیمونی عمرمه.کاش میشد برگشت عقب.کاش عقلم میرسیدو اینقدر بیشعور نبودم. یعنی ممکنه الانم کاریو انجام بدم نفهمم؟؟بعد به چند سال دیگه دوباره به نفهمیم پی ببرم؟ حال وحشتناکه اینو استادم گفته بود الان تازه میفهمم یعنی چی نمیفهمی چجوری میگذرونی وقتی تبدیل به گذشته میشه مشخص میشه .آینده مبهمه. فردا فردا زمانو نباید از دست داد. اصلا تو کلمات نمیگنجه حالم که چقدر ناراحتم از خودم.میدونی آرزومه برگردم به مهر ماه 94.مو به مو بنویسم.مو به مو انجام بدم. احساس میکنم مایه ننگم مایه سر افکندگی.نمیخوام اسم کسیو یدک بکشم بعد خودم پوچ و توخالی باشم بدتر مایه آبروریزی بشم. نمیخوام پولدار بشم .مشهور بشم .نمیخوام بهترین عکاس شم. فقط میخوام بفهمم .و وقتی یه روزی اگه اسمم برده شد گفته نشه هنوز همونیم که بودم .هنوز همون سطحم.اگه هیچیم نمیشم مایه ننگ نشم.هیچ چی وحشتناک تر از نفهمی نیست .این که نفهمی، نفهمیدی! همه اونایی که کشیدن عقب همه اونایی که نفهمیدن پشیمون میشن.و این بدترین مجازاته...

  • مائده