روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1319 : بازم عکس

گفتم اون دوتا رو نشون دادم در مورد دوتای دیگه خسیس نباشم!

عکس اول خب راستش آدم نمیدونه اما یه آشنایی توی عکس حس میکنم. با این که قطعا هیچوقت در واقعیت اینجا نبودم. بیشتر به اون پرده ی پشت مبل نگاه میکنم همش نگاهم میره اون سمت یا عکسایی که به دیوارن به خصوص عکس سمت راست سعی کردم چند بار ببینمشون وقتی عکسو نمیبینم اونا هم با عکس کلی توی ذهنم میان. نمیدونم چرا. عکس دوم زمستون حالو هوای خونه. یاد بچگیام مثشاید بندازتم با این که باز ما هیچوقت خونمون اینجوری نبود وقتی بهش فکر میکنم حس توی خونه بودن بهم دست میده انگار توی خونه بوده باشم و نگاه من باشه به برف به حیاط. به برفای دست نخورده مثل بیدار شدن صبح زود میمونه که دیده باشی برف اومده و از وشت پنجره نگاه کنی. عکسو که دیدم. دیدم عکاس هم توی خونه است. نمیدونم چرا فکر میکردم بیرونِ. 


من راستش فقط هنوز انگار فکر میکنم به دیدن یعنی با کتاب در باب مشاهده و خب کتاب اشکها و تصویر ها دلم میخواد بتونم بگم چیزی رو که فکر میکنم یزی که توی فکرم میاد احساس میکنم. حتی اگه درست نباشه یا احمقانه بیاد. من فقط یهآدم معمولیم. میدونین دوره دانشجوییم یادم نمیاد خیلی حرف زده باشم من هیچوقت خارج از اینجا زیاد حرف نمیزنم حرف زدن برام سخت بوده هیچوقت سر کلاسمون اگه چیزی رو فکر میکردم نمیتونستم بگم این فقط نمیدونم. این روزا احساس میکنم چیزی اتفاق افتاده شاید اگه هنوز دانشگاه بود اونجا هم دلم میخواست که بگم. اما خب احتمالا مثل همیشه نمیتونستم  :دی و فقط نگاه میکردمو توی ذهنم میگفتم. این عکسا حس دلتنگی بهم میدن. نگاه کردن به اون پرده پشت مبل که اسمشم یادم نیست به خصوص.


کتاب فراموشی ، فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


فرشید آذرنگ


فرشید آذرنگ