روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1318 : عکس

شده براتون پیش بیاد که عکسی بیاد توی ذهنتون. عکسایی که خیلی وقت ندیدینشون. مدتهاست.یعنی شاید چند ماهه پیش کتابو دیده باشین یا به اون عکس برخورد کرده باشین. بماند که عکس جاکوملی همون عکسش که خیلی دوسش دارم تقریبن دیدنش توی ذهنم برام عجیب نیست یعنی این که یادم میاد. شاید کسی باور نکنه ولی حقیقتو میگم. حالا این عکسا نمیدونم چرا ولی خیلی جلو چشم میومدن آخر گفتم باشه مائده بیخیال کتابو آوردم و نگاشون کردم فقط نگاه کردم نگاه کردم خب الکینز میگفت و من هنوز حرفاش توی ذهنم هنوز انگار تحت تاثیر کتاب اشکها و تصویرهام. راستش میترسم دیگه به عکس جاکوملی نگاه کنم. کسی نمیدون چرا اینقدر دوسش دارم. وقتی بهش فکر‌میکنم دلم میخواد گریه کنم حتی الانم که اشک توی چشم جمع شده شاید دلم تنگ شده نمیدونم. نمیدونم. خب بسه همین حرفا بس بود تا اشکم دراد. با این حال این دوتا عکسو دوست دارم نمیدونم چی دارن. شاید کسی نفهمه حتی خودم. از خیلی وقت پیش میومدن من زیاد دقت نمیکردم فکر میکردم همینجوری. همینجوری تو ذهنم میان. یا اون یکی عکس جاکوملی که یه دختر روی تخت نمیدونم چی بهش میگن خوابیده نگاهش به بالاست. یا عکسی از استادم که از پشت اپن گرفته مثلا اون فضا اون عکس چرا باید توی ذهنم بیاد. نمیدونم. بیخیال عکس اولی رو قبلا هم گذاشته بودم با متن کنارش اصلا از همون موقع رفت تو ذهنم. اولش فکر میکردم آب. شبیه یه رودخونه. اما خب نیست این میدونم ولی هنوز همیچن حسی دارم انگار من اونجا بودم انگار پاهای من توی آب باشن سرماش و خیسی رو حس کنم. عکس دوم ولی ساکت. انگار من وایسادم و نگاه میکنم. شاید شبیه انتظار باشه. شاید هم چیزی مثل وداع خداحافظی کسی چمیدون عکاس به چی فکر میکرده. شایدم یجور نا امیدی اما پافشاری شایدم چیزی شبیه نگاه کردن بدون دیدن  درگیر خاطرات درگیر گذشته یا آینده. نمیدونم شایدم جوری که انگار مدتهای زیادی وایسی و نگاه کنی اینقد که تاریک بشه و تازه متوجه بش چقدر زمان گذشته و مجبوری که بری. اینا چیزایی که من فکر میکنم. انگار دلم بخواد اونجا بوده باشم.


نمیدونین چقدر از این که با گوشی عکس بگیرم متنفرم. لپ تاپ هم که رفت تا قیامت درست بشه ... :(


کتاب دربارهٔ بیداری ، آیدین رحیمی پورآزاد ، نشر حرفه نویسنده


آیدین رحیمی پورآزاد


آیدین رحیمی پورآزاد