روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1316 : در باب مشاهده

میدونین این کتابِ در باب مشاهده، نوشتهٔ جیمز الکینز ، ترجمهٔ فریناز صادقی شقاقی ، نشر حرفه نویسنده به نظر خیلی کتاب ساده ای باشه!‌وقتی که میخونی گیج میشی یعنی دارم درست میخونم! چجوری اینقدر ساده به نظر میرسه؟ انگار میدونی اما نمیدونی. بعد حس بلاهت و احمق بودن بهت دست میده که چجوری اینقدر این چیزای شاید حتی واضحو نادیده گرفتی یا دقت نکردی جزئیاتی ندیدی کنجکاوی نکردی و چقدر با این ندونستن و ندیدن به محیطت به زندگی به عمری که میگذرونی بی توجه بودی. چقدر پوچ شاید گذرونده باشی. دیدن چیزایی که همه میبینن هنر نیست ما هممون چیزای کلی رو میبینیم. اما دقت نمیکنیم. ماشین خونه دیوار تمام چیزایی که توی روزمرگی هامون هستن. شاید دیده باشی ولی انگار خیلی عادی باشه فکر کنی خب مثلا تمبر دیگه یا یه کانال زیر زمینی یا چمن یا ترک دیوار یا نقاشی یا رودخونه یا مبل یا محیط خونه یا پنجره یا کف خیابون هرچی هرچی انگار ادم همیشه یه کل رو ببینه در صورتی که این کل وقتی باز میشه دیگه چیز کوچیک و ساده ای نیست واسه خودش دنیایی باشه در اندازه خودش. تفاوت هایی داره. همش یه شکل در یک شکل واحد نیست. حس میکنی کور بودی. تازه این مثلا حس من. منی که میگم عکاسی میکنم و میبینم همیشه سعی کردم نگاه کنم اما همینم بیشتر بهم فشار میاره که چه راحت عبور کردم گذشتم یا بیتوجهی کردم. این روزمرگی ها مهم ترین چیزای ممکنن.

جدا از اون کتاب هم توجه آدمو با مثالهایی که میزنه به نگاه کردنو دیدن محیط اطراف جلب میکنه هم اطلاعاتی که میده انگار یسری اطلاعات عمومین و ما همیشه فکر میکنیم این اطلاعات بدرد نمیخورن یا به کارمون نمیان یا بگیم به ما چه ربطی داره در صورتی که اشتباه همین به ما ربط داره چون ما داریم زندگی میکنیم توی این محیط توی این فضا وقتی نبینیم چطور میتونیم بگیم که زندگی کردیم چطور میتونیم با ندیدن محیط زندگیمون به زندگیمون فکر کرده باشیم. چطور میتونیم نبینیم دقت نکرده باشیم ندونیم نتونیم بگیم فکر نکرده باشیم و ادعای بینا بودنو داشته باشیم.ماها با آدمی که محروم شده و نمیبین فرقی نمیکنیم درواقع. پس ما هم زندگی نکردیم ندیدیم. اینو برا خودم میگم خیلی بده که این بی توجهی انگار بخوایم زندگی کنیم بگیم این کارو میکنیم اما در واقع فقط انگار خودمونو گول زده باشیم. این کتاب تا اینجا که خوندم کتاب سختی نیست همین سادگیش هست که انگار فوق العاده اش میکنه.و شایدم پیچیده و سختش میکنه یعنی در ظاهر ساده است اما داخلش محتویات وقتی میبینی خیلی پیچیدن به خاطر ندیدن ما ندونستن ما کنجکاوی نکردن ما بیتوجهی ما به محیطمون به زندگی مون. مثل یه پتک میمونه که خیلی ظاهر بین کوته نظر هستیم نوک دماغمونو میبینیمو ادعامون میشه. توی همین سادگی انگار فوق العاده بودنو میتونیم درک کنیم. منظورم از سادگی اینه که نیومده تفسیر کنه نیومده ماهیت دیگه ای بده به این اشیا یا طبیعت یا هرچیزی که میگه خیلی واضح نشونمون داده دیدنی هایی رو که هستن و آشکارن و ما چون انگار همش دنبال تفسیر کردنو هرچیز دیگه ای هستیم نادیده گرفتیمشون. نشون میده خود این چیزای ساده کوچیک چقدر عجیب و قابل تأملن انگار یاد میده دست از کلی نگری برداریم واقعا دیدنو میگه میگه چقدر ما احمقانه فکر میکنیم در حال دیدنو زندگی کردنیم و اصلا نفهمیدیم. چقد فرصت هارو از دست میدیم لحظه هارو عقب میندازیم و عمرو میگذرونیم. میگه ما تفاوت هارو تشخیص نمیدیم. چون خیلی دیدمون محدود. ما از خودمون سوال نمیپرسیم که اگه چیزی رو تشخیص نمیدیم چرا اینجوری دنبالش نمیریم. فکر میکنیم اینها وقت گیرن. ما زندگیامون به خاطر همین اینجوری ما فقط نوک دماغمون رو میبینیم. شک دارم آدمهای قبل از ما اینجوری بوده باشن اونا دنبال کشف بودن ولی ما میریم بیرون بر میگردیم انگار نه انگار که بابا مسیرای تکراری هم دیدن دارن تغییراتی نیکنن چیزایی هست ما حتی یادمون نمیاد. چقدر کوری ندیدن بی توجهی داریم. ما با همین شاید روزمرگی ها محیط زندگیمون رو تشخیص میدیم تعریف میکنیم و اگه مثلا جای دیگه ای بریم که متفاوت باشه شاید جزئی نگاه کنیم همین جوری اما جایی که همیشه هستیمو چون همیشه هستیم انگار نه انگار نمیبینیمش. نمیشناسیمش خیلی چیزارو میتونیم تشخیص بدیم. الکینز همونجوری که خودش میگه این کتاب باعث میشه که ما بتونیم ببینیم دیگه محیطمون برامون عادی و راکد نیست. انگار که دلمون بخواد کشفش کنیم بشناسیمش آگاه بشیم. 

من فکر میکنم  با اینجور نگاه کردن و دیدن با شناختن و دقت کردن همین جوری که الکینز میگه کمک میکنه یاد بگیریم ما زمان که بگذره و هی محیط تغییر کنه میتونیم آگاهیی داشته باشیم که چجوری بوده همه چیز یا چه اتفاقاتی رخ داده یادمون میمونه چه چیزهایی رو دیدیم و چجوری بودن وقتی که به زبان در میان. ما خودمونو میشناسیم. خودمونو حتی پیدا میکنیم.و میتونیم بگیم چه دورانی چه شرایطی بودیم. وقتی اینجوری باشه میتونیم بگیم که زندگی کردیم. اگه ندونیم در واقع ما چیزی نیستیم. یاد کتاب فراموشی کتاب عکس فرشید آذرنگ افتادم و اون متنی که توی مقدمه هست این کتاب خیلی کتاب اصلا نمیدونم چجوری بگم مهم متفاوت. نمیخوام الکی حرف بزنم میدونم خیلی کوچیکم برای زدن این حرفت ولی ایده‌ای که بوده رو میگم. ادما سطحی نگر فکر میکنن یه کتاب چند تا عکس با چند تامتن در صورتی اینجوری نیست. خود نویسنده هم میگه «از یادم نرود و به یادم باشد زمانی به چه چیز هایی اندیشیده ام و چگونه ...» حالا خود این کتاب و کاری که کردن من وقتی کتاب تصویر مردم رو میخوندم با اون کارای کوربه اون سیاسی بودن نقاشی هاش و زندگیش که مارو آگاه میکنه افتادم. ما یه آگاهی پیدا میکنیم و همون سیاسی بودن هست. با این که شخصی هست کتاب دقیقا همین موضوع متفاوتش میکنه نه متفاوتا انگار معنا بده نمیدونم چجوری بگم . من شاید خیلی ندونم میدونم خیلی شاید حرف زدن راجع به همچین چیزی به وسیله من که خیلی کوچیکم الان درست نباشه اما وقتی میبینم اینقدر آدما نمیبینن لجم در میاد. مارو به یه آگاهی میرسونه نه فقط در مورد زندگی شخصی بلکه درمورد فضایی که هست.  نمیدونم چجوری بگم همش نگرانم اشتباه برداشت بشه یا من اونجوری که باید و اون چیزی که توی ذهنم هست رو نرسونده باشم.