روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1314 : معرفی عکاس : پل کاپونیگرو ( paul caponigro )

خب وقتی تموم میشه یه کتاب یه حس خالی بودن بدی بهم دست میده یه حس مثل ولگردای در انتظار گودو!

بگذریم. نشر حرفه نویسنده پشت کتاباش عکس یه عکاس رو میذاره. من اینو خیلی دوست دارم. پشت جلد اشک‌ها و تصویر ها یکی از عکسای پل کاپونیگرو paul caponigro رو گذاشته بود که این عکسشو ندیده بودم. یعنی فکر کنم تکو توک دیده باشم سرچ نکردم هیچوقت یه عکسم داره میذارم اونو خیلی دوست دارم. ام کلا عکساش خیلی نظرمو جلب کردن یسریاش انگار آدم میتونه حسشون کنه. یا در تضاد با چیزی باشه که ممکن توی واقعیت آدم ببینه مثلا سنگهاش در نظرم خیلی نرم میان. یا سطح آب با این که میدونم آب انگار نفوذ پذیر نیست و سفت. صدف ها خیلی لطیف مثل گلبرگ معلوم صدف من میفهمم ولی انگار چیزی جز اون حس لامسه ای که من توی ذهنم دارمو بهم میگه. یا سیب مثل فضاست آسمون. یا حس باد حس نرمی لطافت انگار جنس ماده فضا منو به شک میندازه نمیگم همش ولی همچین چیزایی نمیدونم تا چقدر درست هستن. 

یه عکاسم دیدم. حالا چیکار کنم. چی بخونم. اصلا هم خوابم نمیاد حداقل سه ساعت آزاد دارم. دلم میخواد از کتاب الکینز بخونم کتاب د باب مشاهده شو دارم یه خورده میترسم. نمیدونم چرا. اونو شاید فردا شروع کنم. شایدم مقاله بهونم. نمیدونم نمیخوام فکرم منحرف بشه. 


همون در باب مشاهده رو شروع میکنم نمیتونم اشتیاقمو نسبت بهش نادیده بگیرم  :)



paul caponigro ، پل کاپونیگرو




پل کاپونیگرو ، paul caponigro








paul caponigro ، پل کاپونیگرو






پل کاپونیگرو ، paul caponigro



paul caponigro ، پل کاپونیگرو